به خاطر  9 سال عاشقی

مثل همیشه همان طور که کف پیاده رو را نگاه می کردم، گازش را گرفته بودم که زودتر برسم خانه. به هزار چیز مختلف فکر می کردم و اصلا حواسم به دنیای پرهیاهوی مردم کوچه و خیابان نبود. از جوب که پریدم یکی پرسید: ببخشید نزدیک ترین بیمارستان به اینجا کجاست؟

یک لحظه پیش خودم فکر کردم خیابان فرعی و بیمارستان؟ نکنه مریض اورژانسی دارد و اگر زود نرساندش بیمارستان طوریش می شود و هزار فکر دیگر که در آن واحد هجوم آورده بودند به ذهن مشوش من. ناخودآگاه گفتم: بیمارستان برای چی؟ والا این نزدیکی ها...

نگذاشت که جمله ام را ادامه بدهم و در حالی که با دستش این طرف و آن را نشان می داد، گفت: من اینجا رفته بودم این درمانگاه که کارم انجام نشد و شماره دادند که بروم میلاد. میلاد هم برای 6 ماه دیگر وقت می دهد. شما جایی رو نمی شناسید که نزدیک باشد؟

تا آمدم فکر کنم و کلمه ای به زبان بیاورم ادامه داد: مادر و پدر من اقلیت مذهبی هستند، تا نظرشان عوض نشده من باید این کار را انجام بدهم.

مرد میان سالی بود با قد متوسط. سرش خلوت بود و موهایش یک دست سفید. عینکی با قاب فلزی طلایی به چشم داشت که از پشت آن خط های کنار چشمش به وضوح دیده می شد. آنقدر تندتند حرف می زد که انگار همین چند ثانیه را وقت دارد و باید همه چیز را برای من که فقط یک رهگذر هستم، به طور کامل و جامع شرح دهد. عینکش را جابجا کرد و گفت: شما هم مثل خواهر من، درمانگاه 600 هزار تومان می گیرد. توی این خرج و گرونی از بیارم؟ میلاد هم که وقت نمی ده، یک بیمارستان می خواهم که بیمه تامین اجتماعی قبول کند و زود هم وقت بدهد.

ادامه نوشته

عجيب ولي واقعي

جای خاصی بود. حس عجیبی به آدم دست می داد. پشت هزار کوه در دل چند روستای پیچ در پیچ می رسی به اینجایی که در وصفش هر چه بگویم کم است...

 

پی نوشت: عکس های من را در اينجا ببینید.

چه حسی داری؟

چشم هاتو ببند و تصور کن که فقط یک دست داری. همه کارهایت را باید با همان یک دست انجام بدهی؛ از غذا خوردن و کارهای شخصی گرفته تا هر کاری که فکرش را بکنی. خیلی سخته؟

حالا فکر کن همان یک دست هم دچار حادثه شده و گچ اش گرفته باشند... چه حسی داری؟

رب اشرح لي...

حسودی می‌کنم به مومنین که این جور وقت‌ها می‌روند سجاده‌شان را پهن می کنند به سمت جنوب غرب و امن یجیب می‌خوانند و تمنا می‌کنند رب اشرح لی صدری؛ اشک می‌ریزند و دل‌شان امن می‌شود، روح‌شان سبک.

خاطر خطیرمان خسته و خاموش است به گمانم...

پي نوشت: ما رو يادتون نره.