کمی تفکر لازم است

در اين چند روز هر كسي را كه مي بينم مشكي پوشيده، زنگ موبايلش را به چيزي به نام "نوحه" تغيير داده و خلاصه نشانه اي دارد كه از يك تغيير بر مي آيد. قطعا اين تغيير يك چيز اساسي و بنيادي نيست و بيشتر حالت چشم و هم چشمي پيدا كرده، اما موضوع چيزي نيست كه بتوان به راحتي از آن گذشت. حال و هواي شهر و همچنين مردم خبر از واقعه مهمي مي دهد كه درست است 1400 سال پيش روي داده، اما هنوز درست تعريف نشده و كلي ابهام و علامت سوال از آن باقي است. تنها نكته اي كه با آغاز محرم ها به ذهنم مي كوبد اين است كه هنوز كه كسي شهيد نشده، چرا مشكي پوشيده ايد و دقيقا از روز 10 محرم از عزا در مي آييد؟

و ديگر اينكه هر بار كه تلويزيون آقايان مداح را نشان مي دهد، فقط با صداي بلند مي گويم كه اينها دروغ گوهايي بيش نيستند و كانال را عوض مي كنم و نمي گذارم كسي در خانه مان اين برنامه ها را ببيند. اصل واقعه چيز ديگري است كه متاسفانه كسي به مطالعه اساسي و بنيادي اش نمي پردازد و ما هر سال محرم كه مي شود فقط ديگ غذاي هيئت ها را اندازه مي گيريم و طول دسته ها و اينكه چرا خانم همسايه نذري ما را نمي آورد!

و من که دنیا را فتح کرده ام...

تغییر کرده ام. این فقط گفته دوستان و اطرافیانم نیست، خودم بیشتر از همه بر این مصرم که تغییر کرده ام.

وقتی فایل بزرگ و بی استفاده ای که فقط همه هارد ذهنم را بی خود و بی جهت اشغال کرده بود، پاک کردم و ذهنم آزاد و رها شد،

وقتی توانستم با خودم روبرو شوم و دور ریختنی ها را دور بریزم،

وقتی همه ذهنم را از همه خاطره های بد پاک کردم،

وقتی با ذره ذره وجودم زندگی می کنم و از همه چیز لذت می برم، بزرگترین روز سال برایم روز تولدم می شود. روزی که نه تنها برایش مرثیه سرایی نمی کنم، بلکه به خودم می بالم که بیست و هفتمین سالگرد تولدم بهترین و بی نظیرترین جشن تولد دنیاست.

من توانسته ام با قدرتمندترین اراده دنیا، همان جوری زندگی کنم که خودم دوست دارم، آن جوری که شایسته است لذت ببرم و آن طوری که دلم می خواهد از وقت و شرایط و امکاناتم استفاده کنم.

و حالا در این گوشه دنیا، من به تنهایی دنیا را فتح کرده ام...

پی نوشت1: تمام بنفشه های اتاقم گل داده اند. آنها هم با من جشن شادی گرفته اند و هیچ کس به اندازه ما خوشحال نیست.

پی نوشت2: کتاب های کتابخانه ام را هم حسابی زیر و رو کرده ام؛ همان طوری چیدمشان که خودم دوست داشتم.

پی نوشت3: و برای رسیدن روز تولدم لحظه شماری کرده ام...

درخت تسبیح

می نویسم «بدون شرح» تا شرحش را شما بنویسید...

عکس از خودم

استاد-شاگردی(1)

از آن از خودراضي هاي مدعي بود؛ انگار كه از دماغ فيل افتاده باشد. هيچ طوري هم كوتاه نمي آمد. در سه-چهار برخوردي كه باهاش داشتم، افتاده بودم روي دنده لج. هر چه كه او در لجبازي بيشتر پافشاري مي كرد، من بدتر جوابش را مي دادم. خلاصه ديدارهاي ما ماجرايي شده بود، دنباله دار.

يك بار كه از دنده راست بلند شده بودم و اتفاقا مجبور بودم بهش زتلفن بزنم، سعي كردم تحويلش بگيرم. دو-سه تا هندوانه كه زيربغلش گذاشتم، حرف زدن او هم زمين تا آسمان عوض شدَ لحنش تغییر کرد و ...

حالا كه تلفن مي زنم، فكر كنم بيشتر از رييسش من را تحويل مي گيرد!

نكته اخلاقي: درست است كه من توانايي تغيير آن آدم را نداشتم، اما خودم را مي توانستم عوض كنم. من هم فقط گام اول مديريت خشم را اجرا كردم. اين هم شد نتيجه اش!

مرا تو بی سببی نیستی

نمی دونم چرا عاشق این شعر شده ام تازگی ها! حالا که اینقدر دوستش دارم، این هم باشد عیدی من به شما...

مرا تو بی سببی نیستی،

به راستی صلت کدام قصیده ای، ای غزل؟ 

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب، از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد،

خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است، که آزادی را

به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟

ورنه، این ستاره بازی

 حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست،

نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی! 

و دلت، کبوتر آتشی ست، در خون تپیده، به بام تلخ. 

با این همه 

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی...

دروغي به نام عشق

یادتان می آید در کشمکش های کارتن تام و جری، وقتی جری رد می شد، تام آن را شکل سوسیس می دید؟

با خودم فکر می کنم که نگاه یک نفر به طرف مقابلش دقیقا همین طور است. آن را همان طوری که دوست دارد و آرزو می کند، می بیند. وقتي طرفين از جنس مخالف باشند، در بهترین حالت صحبت از دوست داشتن و عشق به میان می آید، اما نگاه، همچنان آب زیرکاهانه –از نوع مثبت يا منفي- است. در این صورت عاشق، معشوق را به شکل یک عکس رادیولوژی، با تمام چیزهایی که دلش می خواهد، می بیند. به همه آنها –یا حتی بخشی از آنها- که دست پیدا کرد، می زند زیر همه عشق اش. و اغلب چیزهایی که در این عکس رادیولوژی دیده می شود، شامل زیبایی ها و مادیات و این جور چیزهاست؛ که اگر ویژگی هایی واقعی در آن دیده می شد، شاید عمر اين ارتباط ها اینقدر کوتاه نبود. وقتي خواسته هاي نفساني پا به عرصه عشق و دوست داشتن مي گذارد، همه چيز را با منجلاب يكسان مي كند.

برای همین معتقدم که امروزه وجود هر چیزی به نام عشق و یا دوست داشتن، تنها دروغی است از نوع محض! که آدم ها خودشان را به شدت درگیر آن کرده اند و مثل همه دروغ های دیگر، واقعیت ها را می بینند و از آنها فرار می کنند.

پي نوشت: اين روزها دوباره فيلم علي سنتوري را ديدم و دوباره كلي فكر در ذهنم زنده شد.

پي نوشت2: اگر اين يادداشت خيلي بي سر و ته است، شايد دليلش اين باشد كه گزيده اي از يك تحليل شخصي است و كلي هم سانسور دارد!

سه روایت متفاوت اما معتبر

1) خدایا، قرار بده ترس از خودت را در وجود من، به گونه ای که گویا تو را می بینم و خوشبختم کن به تقوای خود و بدبختم مگردان به نافرمانیت و خیر و برکت برایم مقدر کن تا که دوست نداشته باشم چیزی را که تو دور انداخته ای.

خدایا، قرار ده بی نیازی در نفسم، و یقین در دلم و اخلاص در کردارم و روشنی در چشمم و بینایی در دینم و بهره ام بده به اعضایم و گوش و چشمم به فرمانم قرار ده و یاورم باش.

خدایا، برطرف کن گرفتاریم و بپوش عیبم و بیامرز خطایم را و دور کن شیطانم را...

(گزیده ای از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه)

2) از مجموعه اقوال و احوال عارفان بر می آید که ایشان برای انسان دو گونه «عید» قائل بوده اند:

عید اول هنگامی است که آدمی خود را برای «قربانی شدن» آماده می کند. «قربان» شدن عین عید قربان اوست.

عید دوم هنگامی است که تلخکام از ناکامی های فراق، چشم به راه صبح کامیابی و وصال باشد، فرا رسیدن بامداد وصل در رسیدن عید اوست.

از نظر مولوی «عید» مفهوم اول را دارد:

دشمن خویشم و یار آنکه ما را می کشد

غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم

کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد...

خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

(سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش در مسجد امام صادق(ع)، شب عید فطر 1413)

3) گوش دار ای خاک نشین از این پیر که از آسمان آمده؛ از آسمانی فرتر از آسمان ستارگان.از او که با طواف تسبیحی همه کهکشان های دور همراه بوده است و در همه ستاره های دور زیسته، از او که در همه تنهایی ها حضور داشته و در همه اعصار. از هزاران سال پیش، همه آنان که چون تو بر این خاک زیسته اند و مرده اند؛ حال آنکه مرگ خود را باور نمی داشته اند. تو نیز خواهی مرد و از مرگ تو هزاران سال خواهد گذشت و دیگر کسی تو را به یاد نخواهد آورد، جز خاک که عرفات حضور آسمانی توست.

ای خاک نشین، در جستجوی جاودانگی سرگردانی بس است؛ او همانجاست که تو هرگز باور نمی کنی... در مرگ. باور کن!

(نامه ای منتشر نشده از شهید آوینی)

پی نوشت1: می گویند پدر ما، آدم را نیز شیطان با آرزوی جاودانگی فریفته است و من باور می کنم. من هم در درونم آن فریب را باز می یابم. دلم می خواست در صحرای عرفات باشم، پیش از آنکه آدم هبوط کرده باشد. در کنار آدم... وقتی که خود را روی زمین یافت، تنهای تنها.

پی نوشت 2: جلال آل احمد در منی می گوید: «می دانستم که در چنان شبی باید سپیده دم را در تامل دریافت و به تفکر دید و بعد روشن شد؛ همچنان که دنیا روشن می شود. اما درست همچون آن پیرزن که چهل روز درِ خانه اش را به انتظار زیارت خضر روسفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگی و سرما و بی خوابی چنان کلافه ام کرده بود که حتی نمی خواستم برخیزم، تا در تاریکی به درون خویش نظاره ای کنم. که خویش و بیگانه سخت در هم بودند و مرزها نامشخص.... در این سفر مدام از این "میقات" به آن "میقات" می روی، اما "وقت" چنان بی معنی است که حد ندارد.»

پی نوشت3: حال و احوال ما برای قربانی شدن آماده است؟ در این روزها در دعاهایتان ما را هم فراموش نکنید.

وقت طلا است...

در اتوبوس نشسته ام. در ترافيك وحشتناك اتوبان چمران. به اين فكر مي كنم كه مي گويند وقت، طلا است. با اتوبوس كه بروم خانه، تقريبا بايد 2 ساعت تمام در ترافيك اعصاب خرد كن سر كنم، هر چه موسيقي دارم گوش كنم و در يك كلام، وقت تلف كنم. اگر با سواري بروم، نيم ساعت بيشتر در راه نيستم، اما بايد هر روز 750 تومان آن هم فقط براي برگشت پياده شوم! و اگر هر روز مسيرم از همين جا باشد، بايد حداقل در ماه 20 هزار تومان هزينه فقط برای برگشت بدهم. اما اگر به لحاظ زماني بخواهم حساب كنم، با يك حساب سرانگشتي براي يك ساعت و نيم صرفه جويي شده، 625 تومان مي پردازم؛ به عبارت ديگر براي هر دقيقه زماني كه به دست آورده ام، تقريبا 7 تومان.

حالا بايد به اين فكر كنم كه از اين دقيقه هاي 7 توماني چطور بايد استفاده كنم كه دستاوردم از آن به اندازه قيمت طلا باشد.

پي نوشت1: از هر نوع پيشنهادي در اين زمينه، به گرمي استقبال مي كنم.

پي نوشت2: اگر اين روزها كمتر به اينجا سر مي زنم، دليلش هيچ چيز نيست، جز مشغله زياد!