1) خدایا، قرار بده ترس از خودت را در وجود من، به گونه ای که گویا تو را می بینم و خوشبختم کن به تقوای خود و بدبختم مگردان به نافرمانیت و خیر و برکت برایم مقدر کن تا که دوست نداشته باشم چیزی را که تو دور انداخته ای.
خدایا، قرار ده بی نیازی در نفسم، و یقین در دلم و اخلاص در کردارم و روشنی در چشمم و بینایی در دینم و بهره ام بده به اعضایم و گوش و چشمم به فرمانم قرار ده و یاورم باش.
خدایا، برطرف کن گرفتاریم و بپوش عیبم و بیامرز خطایم را و دور کن شیطانم را...
(گزیده ای از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه)
2) از مجموعه اقوال و احوال عارفان بر می آید که ایشان برای انسان دو گونه «عید» قائل بوده اند:
عید اول هنگامی است که آدمی خود را برای «قربانی شدن» آماده می کند. «قربان» شدن عین عید قربان اوست.
عید دوم هنگامی است که تلخکام از ناکامی های فراق، چشم به راه صبح کامیابی و وصال باشد، فرا رسیدن بامداد وصل در رسیدن عید اوست.
از نظر مولوی «عید» مفهوم اول را دارد:
دشمن خویشم و یار آنکه ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم
کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد...
خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
(سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش در مسجد امام صادق(ع)، شب عید فطر 1413)
3) گوش دار ای خاک نشین از این پیر که از آسمان آمده؛ از آسمانی فرتر از آسمان ستارگان.از او که با طواف تسبیحی همه کهکشان های دور همراه بوده است و در همه ستاره های دور زیسته، از او که در همه تنهایی ها حضور داشته و در همه اعصار. از هزاران سال پیش، همه آنان که چون تو بر این خاک زیسته اند و مرده اند؛ حال آنکه مرگ خود را باور نمی داشته اند. تو نیز خواهی مرد و از مرگ تو هزاران سال خواهد گذشت و دیگر کسی تو را به یاد نخواهد آورد، جز خاک که عرفات حضور آسمانی توست.
ای خاک نشین، در جستجوی جاودانگی سرگردانی بس است؛ او همانجاست که تو هرگز باور نمی کنی... در مرگ. باور کن!
(نامه ای منتشر نشده از شهید آوینی)
پی نوشت1: می گویند پدر ما، آدم را نیز شیطان با آرزوی جاودانگی فریفته است و من باور می کنم. من هم در درونم آن فریب را باز می یابم. دلم می خواست در صحرای عرفات باشم، پیش از آنکه آدم هبوط کرده باشد. در کنار آدم... وقتی که خود را روی زمین یافت، تنهای تنها.
پی نوشت 2: جلال آل احمد در منی می گوید: «می دانستم که در چنان شبی باید سپیده دم را در تامل دریافت و به تفکر دید و بعد روشن شد؛ همچنان که دنیا روشن می شود. اما درست همچون آن پیرزن که چهل روز درِ خانه اش را به انتظار زیارت خضر روسفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگی و سرما و بی خوابی چنان کلافه ام کرده بود که حتی نمی خواستم برخیزم، تا در تاریکی به درون خویش نظاره ای کنم. که خویش و بیگانه سخت در هم بودند و مرزها نامشخص.... در این سفر مدام از این "میقات" به آن "میقات" می روی، اما "وقت" چنان بی معنی است که حد ندارد.»
پی نوشت3: حال و احوال ما برای قربانی شدن آماده است؟ در این روزها در دعاهایتان ما را هم فراموش نکنید.