از آن از خودراضي هاي مدعي بود؛ انگار كه از دماغ فيل افتاده باشد. هيچ طوري هم كوتاه نمي آمد. در سه-چهار برخوردي كه باهاش داشتم، افتاده بودم روي دنده لج. هر چه كه او در لجبازي بيشتر پافشاري مي كرد، من بدتر جوابش را مي دادم. خلاصه ديدارهاي ما ماجرايي شده بود، دنباله دار.

يك بار كه از دنده راست بلند شده بودم و اتفاقا مجبور بودم بهش زتلفن بزنم، سعي كردم تحويلش بگيرم. دو-سه تا هندوانه كه زيربغلش گذاشتم، حرف زدن او هم زمين تا آسمان عوض شدَ لحنش تغییر کرد و ...

حالا كه تلفن مي زنم، فكر كنم بيشتر از رييسش من را تحويل مي گيرد!

نكته اخلاقي: درست است كه من توانايي تغيير آن آدم را نداشتم، اما خودم را مي توانستم عوض كنم. من هم فقط گام اول مديريت خشم را اجرا كردم. اين هم شد نتيجه اش!