مرا تو بی سببی نیستی
نمی دونم چرا عاشق این شعر شده ام تازگی ها! حالا که اینقدر دوستش دارم، این هم باشد عیدی من به شما...
مرا تو بی سببی نیستی،
به راستی صلت کدام قصیده ای، ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب، از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد،
خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است، که آزادی را
به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟
ورنه، این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست،
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
و دلت، کبوتر آتشی ست، در خون تپیده، به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 12:27 توسط هما Homa
|
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.