و من که دنیا را فتح کرده ام...

تغییر کرده ام. این فقط گفته دوستان و اطرافیانم نیست، خودم بیشتر از همه بر این مصرم که تغییر کرده ام.
وقتی فایل بزرگ و بی استفاده ای که فقط همه هارد ذهنم را بی خود و بی جهت اشغال کرده بود، پاک کردم و ذهنم آزاد و رها شد،
وقتی توانستم با خودم روبرو شوم و دور ریختنی ها را دور بریزم،
وقتی همه ذهنم را از همه خاطره های بد پاک کردم،
وقتی با ذره ذره وجودم زندگی می کنم و از همه چیز لذت می برم، بزرگترین روز سال برایم روز تولدم می شود. روزی که نه تنها برایش مرثیه سرایی نمی کنم، بلکه به خودم می بالم که بیست و هفتمین سالگرد تولدم بهترین و بی نظیرترین جشن تولد دنیاست.
من توانسته ام با قدرتمندترین اراده دنیا، همان جوری زندگی کنم که خودم دوست دارم، آن جوری که شایسته است لذت ببرم و آن طوری که دلم می خواهد از وقت و شرایط و امکاناتم استفاده کنم.
و حالا در این گوشه دنیا، من به تنهایی دنیا را فتح کرده ام...
پی نوشت1: تمام بنفشه های اتاقم گل داده اند. آنها هم با من جشن شادی گرفته اند و هیچ کس به اندازه ما خوشحال نیست.
پی نوشت2: کتاب های کتابخانه ام را هم حسابی زیر و رو کرده ام؛ همان طوری چیدمشان که خودم دوست داشتم.
پی نوشت3: و برای رسیدن روز تولدم لحظه شماری کرده ام...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.