فرسایش اسطوره ها
خیلی سخت است زل بزنی به صفحه تلویزیون و اسطوره ات را ببینی که چطور دارد تحلیل می رود، تمام می شود و می میرد.
زمانی فکر می کردم اسطوره ها نمی میرند؛ اما حالا که می بینم چطور خودش را به زحمت می رساند آن بالا، نفس نفس می زند و چطور چشم هایش را به سختی باز نگه داشته است. پیراهنش از زیر کتش زده بیرون و انگار که شکل ظاهری اش برای خودش اهمیت ندارد. او نمی داند که در ذهن چه تعداد آدم یک «اسطوره» را با بی رحمی تمام کشته و حالا با خس خس سینه اش خاطره های نسل ها را ویرانه می کند. تاب نمی آورد و زانو می زند، آن طور که تو را زجر می دهد که چطور با او زندگی کرده ای، نفس کشیده ای و عاشق شده ای...
حالا داری می بینی که خودش دارد با دست های خودش همه چیز را خراب می کند، همه «اسطوره» را می کشد، تمام می کند و می میراند. هر چه زحمت می کشد دیگر از حنجره اش «صدا» نمی آید، نفسی نیست... او دیگر مرده...
همه آنهایی که روزی اسطوره های ما بودند، می میرند، حتی ...
و من نام این اتفاق را گذاشته ام فرسایش اسطوره ها.
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.