و دوستانم آرزوست
نشسته بودیم روی پله های جلوی دانشکده. نزدیک های افطار بود، اما او سرحال تر از همیشه داشت خاطره می گفت و تعریف می کرد. لپ تاپش را باز کرده بود و به قول خودش داشت پز می داد و از بچه خواهرش می گفت و فایل های صوتی اش را یک به یک باز می کرد و به سوال های فلسفی بچه خواهرش می خندید و بی امان از سی غزل های مولوی می گفت که دکتر سروش دکلمه شان کرده و او حق کپی رایت را رعایت می کند و از مشاعره ها یاد می کرد و از اینکه قصد دارد دکترا برود فیزیک هسته ای بخواند و از لینوکسی که روی لپ تاپش نصب کرده بود ایراد می گرفت و تند و تند پوشه هایی را باز و بسته می کرد و ...
من بیخیال همه اینها در روزهایی سیر می کردم که تازه پشت لبش سبز شده بود و به این می بالید که به عنوان نماینده محله جوادیه آمده شریف. عاشق تار و سه تار بود و همه دنیایش شده بود واکمنی که بعد از مدت ها با همه پس اندازش خریده و بسته بود به کمرش و لحظه ای از خودش جدایش نمی کرد. موقع حرف زدن سرش را می انداخت پائین و از پشت عینک فلزی سنگینش زمین را نگاه می کرد. خلاصه که کلی اذیتش می کردیم و سر به سرش می گذاشتیم و یادش بخیر، چه روزهایی بود...
یک دوست فیزیکی پیدا کرده بود که قرار بود راه و چاه فیزیک خواندن را نشانش دهد. دعوتش کرده بود برای افطار. درباره جوانی حرف می زدیم و او برای من کنسرت های همای را کپی می کرد که گفتم: دیرت نشود... یادت نره رفیقت افطار مهمونته. نگاهم کرد و با همان لحن همیشگی اش گفت: تو رفیق ده ساله ای و اون رفیق دو ماهه...
از آن لحظه تا حالا حس می کنم حتی اگر همه این ده سال عمرم به بطالت گذشته باشد، به این یک جمله می ارزد. تمام این ده سال جلوی چشم هایم رژه می رفتند و دوستی هایی که هر لحظه به آنها می بالم...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.