پاسخ استاد
آنچه می خوانید بخش هایی از پاسخ استاد عزیزم به چند خطی است که با عنوان «آنچه می بینیم و آنچه حقیقت دارد»، نوشته بودم. بعد از خواندنش کلی شرمنده شدم؛ لااقل برای این که من او را چطور مورد خطاب قرار دادم و او... جا دارد همین جا یک بار دیگر از او عذرخواهی کنم.
با سلام خدمت خبرنگار محترم،
خانم هما کبیری،
از شما متشکرم که وقت گذاشتید و متنی خطاب به من نوشتید. بجز چند سطر اول که منصفانه نبود، بقیه متن خیلی خوب بود. اشکال چند سطر اول هم این بود که من هیچ گاه تهدید به نمره ندادن نکردم، برعکس من همواره به همه می گفتم که اگر این و آن را انجام دهید، نمره خوبی می گیرید. حتی اگر امتحان این قدر سخت باشد که همه نمره نیاورند، من نمره ها را روی نمودار می برم و چه و چه و چه. آخر شاید گلابی تر از من هم در شریف باشد، اما من ایستگاه صلواتی نمره بودم (بجز یک دو مورد). قبول دارم که در نمره دادن اصولگرایانه برخورد می کردم ولی تمام اصول من بر مبنای نمره دادن بود نه نمره گرفتن. این مقدمه دفاعی بی ربط به لبنان، از آن جهت عرض شد که روش نمره دادن من، مرا در بین همکاران به گلابی مشهور کرد که صفت خوبی بین دانشجویان است. پس حداقل این صفت را از من نگیرید!
و اما لبنان! ابتدا یک سوء تفاهم احتمالی را بر طرف کنم. من نگفتم که لبنانی ها دروغ گو هستند و ما نیستیم. منظورم این بود که لبنان تا قبل از این که سرنوشت ش به حکومت ایران گره بخورد، مملکت بدی نبود. مردمش تازه از جنگ های داخلی خلاص شده بودند، صاحب قانون اساسی شده بودند و خصوصا حزب الله نماد آزادی شیعیان لبنان بود. شیعیانی که در طول امپراطوری عثمانی همواره مورد ظلم بوده اند. شاید جریان مصطفی باشا که معروف به مصطفی جذّر (قصاب) بود را شنیده باشید. در جنگ داخلی که مردم زیادی آواره شدند، باز هم شیعیان مظلوم بودند؛ در جنگ 6 روزه هم؛ بعد از جنگ 6 روزه هم. اصلا هر تهدیدی از طرف اسرائیل بر سر لبنان، ابتدا بر سر شیعیان است.
مردم لبنان حق دارند امیدوار باشند. امید بخشی از زنده ماندن است. شاید بهتر باشد کنار این امید، یادی هم از ناامیدی این مردمان در طول تاریخ بکنیم. فقط شیعیان نبودند که مظلوم بودند. جنگ داخلی امید را از همه ی مردم لبنان گرفت. از مسیحی، از سنی و از شیعه. وقتی لبنان با خودش آشتی کرد، امید به روح و جان مردم دمیده شد.
خیلی هم خوب. چه بهتر از این که یک ملتی امید داشته باشند. مثلا همین ایران. ما جوانان ایرانی، بعد از جنگ امید داشتیم. خرابی ها را چه کسانی ساختند. بگردیم اطرافمان آدم های زیادی می بینیم که با سن کم کارهای بزرگی کردند. صدر و چمران ها زیاد داریم. اما صدر و چمران ها وقتی شرایط دشوار می شود، جوهر خود را نشان می دهند و اسمشان بر سر زبان ها می افتد. صدر و چمران ها تا وقتی مملکت در امن و امان است، آرام و بی سر و صدا کار خود را می کنند. یکی مدرسه ای در جبل عامل می سازد، دیگری دانشگاهی در زنجان. یکی دانشگاه را در آمریکا رها می کند و می رود جنوب لبنان، دیگری پست دانشگاهی در فرانسه را رها می کند و می رود جنوب لبنان میان شیعیان اما خود سنی است، درس می دهد و می گوید تا آخر عمر می مانم در همین جنوب لبنان (اشاره به کسی که شما نمی شناسید).
اطراف ما صدرها و چمران ها کم نیستند. همین دکتر تابش خودمان، همین شهشهانی خودمان، هر کدام یک پا صدر و چمران هستند، فقط ریش ندارند و دم از مذهب نمی زنند، اما کارهایی که کرده اند جاودانی است.
همه این کارهای بزرگ که بعد از انقلاب و جنگ انجام شده، نتیجه ی نسلی امیدوار است. این دانشگاه به این خوبی و طراوت که ما داشتیم، کار همین نسل بود. حال چه شده که جوانان ما دیگر امید ندارند، آن بماند.
آیا امید مردم لبنان پایدار خواهد بود؟ من جواب این سوال را نمی دانم. اما این امید تهدید می شود. همان طور که امید ما جوانان در ایران تهدید می شد.
.
.
.
آرش
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.