تازه تازه خنكاي هوا كه مي رفت زير پوستمان و قلقلكمان مي داد، باورمان شده بود كه پائيز از راه رسيده، انار آمده و فصل زالزالك شده. هيچ كداممان هنوز انار نوبر نكرده بوديم و انتظار هم نداشتيم كه پاي آن به پاتوق هميشگي مان رسيده باشد. پيرمرد يك جعبه انار گذاشته بود كنار آبميوه گيري دستي اش و آب انار تازه مي داد دست مشتري هايش.

براي ما كه تازه مشتري اش شده بوديم تازگي داشت، اما انگار اين رسم هر ساله اش بود. رفته بوديم كه ورق بازي كنيم، كله مان بادي بخورد و حال و هوايمان عوض بشود. در آن هواي ملس وسوسه آب انار دست از سرمان بر نمي داشت. سيني ليوان هاي آب انار را كه گذاشت كنار پايمان، زل زديم به پوسته هاي سفيدي كه روي ليوان تكان مي خورد. برق نگاهمان از راه افتادن آب دهانمان خبر مي داد. دستمان را برديم به سمت ليوان ها. صبر كردم عكس العمل تو را ببينم. كيفور شده بودي. ليوان را بالا آوردم كه اول بويش كنم. طاقت نياوردم و سر كشيدمش. دهانم از ترشي و ملسي طعم خوشش جمع شده بود. فوق العاده بود. اصل بود، خالص بود. به چشم هايت نگاه كردم، به ليوان نيمه تمامت، به دست هايت، به ... خنده ام گرفت. حكم دل بود.