استاد خوبم

یادم نرفته روزهایی را که سر کلاس های درست نشستم؛ تو استاد بودی و من شاگرد؛ درس نمی خواندم و تهدیدم می کردی به نمره ندادن. یادم نرفته که حق استادی به گردن من داری و حالا حالاها باید بخوانم و بنویسم تا یک شاگرد نیمه متوسط کلاس هایت بشوم؛ می دانم که این تنها به لطف دنیای مجازی است که اینقدر راحت خطابت می کنم. از روزی که برای من کامنت گذاشتی و گفتی که مردم لبنان فلان اند و بهمان، جمله هایی مثل موریانه افتاده اند توی سرم. شاید تو حق داشته باشی؛ چون می بینی که کمک های میلیاردی کشور من و توست که کشوری با نام لبنان را سر پا نگه داشته و هر چه دارند از صدقه سر نفت مملکت ماست، اما توصیه می کنم بیا و از زاویه ای دیگر به همین کشوری که مردمانش را به دروغگویی متهم می کنی به قضیه نگاه کن.

آرش عزیز؛

همیشه به این فکر می کردم که چرا با وجودی که مملکت خود ما به وجود مردانی چون چمران و موسی صدر نیاز داشته، اینها مملکت خودشان را رها کرده و رفته اند شیعیان لبنان را سر و سامان دهند. چرا با وجودی که در کشور خود ما جنگ بوده، بخشی از رزمنده های ما در لبنان بوده اند؟ چرا ... و هزار چرای دیگر. هیچ وقت برای اینها جوابی پیدا نکردم. نه در کتاب ها و نه از زبان کسانی که ادعای فهمشان می شده. تا اینکه رفتم و همه چیز را از نزدیک دیدم. به این نتیجه رسیدم که گاهی همه چیز را نمی شود در کلام خلاصه کرد. گاهی لازم است تا بروی، ببینی و بعد خودت نتیجه گیری کنی.

کمتر جایی دیده ای که جوانی ضمن درس خواندن، حزبی را اداره کند، مملکتش را با دست های خودش بسازد و دنیایی را انگشت به دهان بگذارد. می دانم که در زمان جنگ تحمیلی در مملکت خودمان هم از این دست نمونه ها کم نبوده، اما برخی از چیزها طوری شاخص می شود که نمی توانی بر زبان نیاری شان. اینها را کسی دارد به تو می گوید که تمام کوچه پس کوچه های نبی شیت و بقاع را از نزدیک دیده، با مردمش سر یک سفره غذا خورده و پاس صحبتشان نشسته. تو می توانی تصور کنی قبرستانی که نام خانوادگی همه شان یک چیز است یعنی چه؟ می دانی سه باره ساختن خانه پیرمردی که به گفته خودش پایش لب گور است، یعنی چه؟

اینها حرف های کتاب ها و فیلم ها و مستندهای تلویزیونی نیست. اینها را کسی برای تو می گوید که فقط کنار ویرانه های قانا عکس یادگاری نگرفته، خوشمزه ترین فلافل عمرش را در بعلبک نخورده و صور را گز نکرده که بعدها بگوید جایی نفس کشیدم که امام موسی صدر روزگاری در آنجا نفس کشیده.

دوست خوب من،

«امید» آن چنان در رگ های لبنان و لبنانی در جریان است که تا در کنار در و پنجره سوراخ سوراخشان ننشینی و از دلشان نشنوی، باورت نمی شود. چیزی که در کشور ما یافت می نشود... جوان های این کشور اعم از مسیحی و مسلمان، شیعه و سنی و یا هر کدام از 18 فرقه موجود، آنقدر امید به زندگی شان بالاست و آنقدر می فهمند و شعور و درک بالایی دارند که فقط می توانی سکوت کنی. چمران و موسی صدر ایرانی هایی بودند که فقط چند صباحی رفته اند و در میان آنها زندگی کرده اند، اما وضع آنها با مایی که از این دست انسان های خاص کم نداشته ایم قابل قیاس نیست. آنجا یک جوان 32 ساله می شود رهبر حزبی که دنیا را به زانو در می آورد و اینجا یک جوان 32 ساله هنوز از پدرش پول توجیبی می گیرد و بی اجازه مادر و پدرش آب نمی خورد و مغزش قدر یک فندوق به بلوغ اجتماعی نرسیده و تازه به نامردی اش افتخار هم می کنند. همه اینها را در حالی می گویم که یادم نرفته چه بزرگ مردانی در کشور خود ما چه ها کردند.

من به جرات می گویم که هیچ چیز نمی دانم، اما همین قدر می دانم که 18 فرقه با ایدئولوژی های متفاوت و اصول مختلف کنار هم زندگی می کنند و در سختی ها دست هم را می گیرند و در یک کلام با هم کنار آمده اند. اما ما که ادعای شیعه بودن علی از دهانمان نمی افتد، همه مان از پشت به هم خنجر می زنیم و پشت هم را خالی می کنیم و این هم وضع مملکتمان...

ما با این همه منابع طبیعی و خدادادی چه کرده ایم و کشوری که در آن چیزی به نام منابع طبیعی مفهومی ندارد، چه؟ ما که ادعای استقلال می کنیم چه کرده ایم و کشوری که میز مذاکره کشورهای زیادی در دنیاست چه؟

آرش عزیز،

نمی خواهم بحث های سیاسی و منطقه ای را وارد این موضوع کنی و جوابی با این مضامین بدهی؛ که تو هوشیارتر از این هستی که من توصیه ای برایت داشته باشم. تنها می خواهم به این فکر کنی که خود ما ایرانی ها که اینقدر ادعای فهم و شعور و راستگویی مان می شود چه کرده ایم که حالا بر ملت های دیگر خرده می گیریم؟

اگر تو هم شب ها را در شرق بیروت در محله های مسیحی نشین سر می کردی و روزها را در غرب بیروت و جنوب لبنان، اگر صداقت و امید مردمان جبل عامل و صور و بعلبک زانوهایت را سست می کرد، اگر مسلمان بودن را به چشم می دیدی و هزار اگر و امای دیگر، می دیدی که بیراه نمی گویم، فقط قلمم بیش از این توان ندارد. ما فقط یاد گرفته ایم که به صرف این که مسلمانیم، به همه دنیا ایراد بگیریم و برای هیچ چیز قدمی بر نداریم و همه تقصیرها را بر سر دیگری بینداریم. اگر ما دروغ را بد می دانیم، چرا خودمان دست از سر دروغ گفتن بر نمی داریم؟! تو که به دروغ گویی ها ایمان داری...