گفت: "من یک انار دارم که اگر 4 روز بماند توی اتاق، خشک می شود. بذار برش دارم..."

رفت توی اتاق و برش داشت. حسابی درشت بود و قرمز. کمی پوستش کلفت بود، اما معلوم بود که مزه اش عالی است.

گفت: "بیا با هم بخوریم اش. خیلی خوبه..."

گفتم: "من هم عاشق انارم، اما توی راه که نمی شود انار خورد. تازه، من هنوز عیدی نگرفتم!"

چشم هایش برق زد و گفت: "این هم عیدی من به تو."

اولین باری بود که انار عیدی می گرفتم. چه عیدی هیجان انگیزی... سرخ بود، درشت بود و آبدار...

گفت: "آبلمبوش کن و تا دم در برسیم، بخورش... خوشمزه است."

انگار که خودش هم دلش انار می خواست، اما اناری را که دوست داشت داده بود به من. دلم داشت برای انار آبلمبو غنج می رفت، اما گفتم: "عیدی را که آبلمبو نمی کنند..."