عیدی من انار بود

گفت: "من یک انار دارم که اگر 4 روز بماند توی اتاق، خشک می شود. بذار برش دارم..."
رفت توی اتاق و برش داشت. حسابی درشت بود و قرمز. کمی پوستش کلفت بود، اما معلوم بود که مزه اش عالی است.
گفت: "بیا با هم بخوریم اش. خیلی خوبه..."
گفتم: "من هم عاشق انارم، اما توی راه که نمی شود انار خورد. تازه، من هنوز عیدی نگرفتم!"
چشم هایش برق زد و گفت: "این هم عیدی من به تو."
اولین باری بود که انار عیدی می گرفتم. چه عیدی هیجان انگیزی... سرخ بود، درشت بود و آبدار...
گفت: "آبلمبوش کن و تا دم در برسیم، بخورش... خوشمزه است."
انگار که خودش هم دلش انار می خواست، اما اناری را که دوست داشت داده بود به من. دلم داشت برای انار آبلمبو غنج می رفت، اما گفتم: "عیدی را که آبلمبو نمی کنند..."
+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر ۱۳۸۹ ساعت 12:15 توسط هما Homa
|
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.