بچه ها متشكريم
تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام،
می خواد بگوید هوا برای زندگی کافی نیست و نور نیز لازم.
و این می رساند که اگر رسانا باشد شعر، آن که می سراید می تواند مرده باشد.
و این می رساند که آن که می رساند، عاشق است که کور می تواند باشد و مرده.
پس هوا را از او بگیر، خنده ات را نه
هوا را از او بگیر، گریه ات را نه
که موی گندیده به چشم نامده ات هم مازاد بر مصرف من است
من همان هشتاد خط برجسته یک خطم و تو زیبانفس ناسلامت منی
اصلا تو خورشیدی. از این شعر تکراری تر ممکن است؟
اصلا تو شراره ای؛ نه، همان خورشیدی که پشت ابر نمانده ای و نمی مانی و نخواهی ماند و نمانی خواه
سی ها سال می گذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم، اگر تو بخواهی
و تو، آی تو. ناسلامت کرده مرا و سلامت می کنم من
هوا را از او بگیر، خنده ات را نه
نور را از من بگیر، شعله ات را نه، وفا را از من بگیر، گریه ات را نه...
پي نوشت1: اين نوشته را تقديم مي كنم به همه دوستاني كه جمع پرمحبتشان خستگي را از خاطر ما زدود.راستي، اگر مي دانيد اين شعر يا نوشته از كيست، حتما مرا هم در جريان بگذاريد!
پي نوشت2: خداوندگار حفظ كند دوستاني را كه در اين هياهو هنوز هم هيچ چيز بهتر از مصاحبت و هم صحبتي و دور هم بودن با آنها نيست. ديشب همه چيز عالي بود. دست همه درد نكند. تا حالا جشن تولد با 3 ماه تاخير را تجربه نكرده بودم!
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.