زل زده به چشم هاي من. تقلا مي كند كه چشم هايش خيس نشوند. حتي پلك هم نمي زند. مي خواهد جلوي بغضش را هم بگيرد، موفق مي شود و نمي شود. شادي هميشگي توي صورتش نيست. پف صورتش نشان مي دهد كه يك چيزي راحتش نگذاشته.

مي گويد: "ديروز رفتم پشت ديوار دانشگاه نشستم و كلي گريه كردم. همه چيز ماجرا را براي خودم تجزيه و تحليل كردم. به خودم مي گم اگر او بود وضع من خيلي بهتر از حالا بود. اگر او بود نمي ذاشت من الان اين جوري باشم. اين استاد بي شعور به خودش اجازه نمي داد با من اين جوري حرف بزند. من تو زندگيم چيزي كم نداشتم ها، ولي اگر او بود..."

ديگه چيزي نمي شنوم. فقط به اين فكر مي كنم كه چطور توانسته اينقدر مرد بار بيايد. بعد به اين فكر مي كنم كه خب آدم ها در شرايط سخت هميشه بهترين واكنش ها را نشان مي دهند. ذهنم مي رود در دالان پيچ در پيچ فكرها و فكرهايي كه فوج فوج هجوم مي آورند به مغزم.

به زحمت فقط مي توانم بگويم: "فقط بايد به يقين برسي. به يقين، به اطمينان، به صاف بودن ته دلت. ديگه بقيه اش خودش درست مي شود."

داره مي رود. خداحافظي مي كند. از پشت شيشه برايش دست تكان مي دهم و به گوشه چشم هايم كه حالا خيس شده دست مي كشم. به يقين فكر مي كنم و او كه حالا ديگر رفته.