دلم نمی خواهد چیزی بگویم جز اینکه مثل ذكر مصيبت خوان ها اول بروم سراغ جمله آخر:

بابت اتفاق هايي كه ديروز افتاد اول شوكه شدم، بعد ناراحت. اما مدت هاست ياد گرفته ام از حرف هاي مردم ناراحت نشوم. فقط از دست شيطان رانده شده پناه بردم به خدايي كه اگر در زندگي ام هيچ چيز هم نداشته باشم، به بزرگي او ايمان دارم و مي دانم كه به همه احوالاتم آگاه است. و متاسف شدم براي ذهن هاي كوچك و محدود و مرده اي كه جز بدبيني و خاله زنك بازي، دل مشغولي ديگري ندارند.

جهت اطلاع عزيزاني كه مسبب اين اتفاق ها بودند بايد بگويم فقط صداي ناس و فلق بود كه ساعت ها در سرم مي پيچيد و قرآني كه روبرويم باز كرده بودم و تكرار مي كردم "از خدا بترسيد كه هر چيزي را اگر آشكار يا پنهان كنيد، خدا بر آن و بر همه امور جهان كاملا آگاه است."

دوست عزيز، نمي دانم چند بار طول و عرض گاندي را پياده رفتم و برگشتم. نمي دانم چقدر در تاريكي شب در خيابان ها پرسه زدم تا كمي آرام شوم. مهم نيست چطور با وجدانت كنار آمده اي. آن روز مي رسد كه به اشتباهت اعتراف كني، اما حيف كه كار از كار گذشته. حالا بدان و مطمئن باش كه نه از دستت ناراحتم و نه چيزي به دلم مانده؛ آنقدر دلم بزرگ هست كه حرف هايت را ناديده بگيرم. فقط برايت دعا مي كنم... باشد تا رستگار شوي.