خماری در حال خدمت
بنز سفید و سبز خدمت را در پیاده رو پارک کرده بود. از روبرو که می آمدم، کلاه کجی که پشت فرمان نشسته بود آنقدر سعی کرد چشم هایش را خمار کند و نگاهش را متفاوت، که انگار چشمانش از زور خماری بسته شدند!
وقتی از کنارش رد شدم فقط گفتم: "کثافت..."
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر ۱۳۸۸ ساعت 9:45 توسط هما Homa
|
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.