نهار خورده ایم و اتوبوس در حال حرکت است. خسته شده ام از بس بیرون را تماشا کرده ام. منظره های بیرون با اینکه دیدنی است، اما برایم تکراری شده. خوابم هم نمی برد. چانه ام را تکیه دادم به ساعد دست راستم و دارم از فاصله بین دو صندلی، جلو را نگاه می کنم. همسفر صندلی جلویی کتابش را با طمانینه از کیفش در می آورد و شروع می کند به ورق زدن. انگار متوجه حضور نگاه های خسته من نمی شود. آنقدر ورق می زند تا می رسد به صفحه مورد نظرش. بدون توجه به او، شروع می کنم به خواندن: "او همیشه گرمش است، من همیشه سردم. تابستان که به راستی هوا گرم است، جز این که گلایه کند بسیار گرمش است، کار دیگری نمی کند و از اینکه می بیند من شب ها ژاکت می پوشم کلافه می شود."

سرم را برمی گردانم سمت پنجره؛ بدون اینکه وضعیت نشستنم را تغییر دهم. هوا گرم است. با اینکه اتوبوس کولر دارد، اما جوابگوی گرمای جاده نیست. این چند تا جمله من را به خودش مشغول می کند؛ شاید به عمق همین دره های عمیقی که سمت چپ جاده خودنمایی می کنند. همین دره هایی که پر از درخت و بوته هستند و تا جایی که دیده می شود، مه است و مه و نادیدنی. تناقض همیشه در زندگی بشر حرف اول را می زده. همه مشکلات از همین فکرهای متفاوت شروع می شود. اول اسمش اختلاف نظر است و اختلاف سلیقه، بعد کم کم بزرگ می شود و می شود یک توده ای که در همین دره های عمیق و بزرگ هم جا نمی شود. بعد چون دیگر این توده جای رشد ندارد، مثل خوره می افتد به جان آدم ها و آنها را نابود می کند. دارم سعی می کنم نقیضین را با هم یک جا جمع کنم، خیلی هم با خودم کلنجار می روم. تا چشم کار می کند دره است و مه و درختانی که در هوای مه آلود تصویر مبهمی از آنها دیده می شود. دوباه سرم را برمی گردانم سمت صندلی جلو. همسفر صندلی جلویی هنوز دارد به کتاب خواندنش ادامه می دهد و آنقدر غرق تناقض های این دو نفر است که باز هم متوجه من نمی شود. "وقتی آن قدم زدن کهن مان را در خیابان ناتزیوناله به یادش می آورم، می گوید یادش است. اما می دانم که دروغ می گوید و هیچ چیز یادش نمی ماند. و من گاهی پرسم آیا آن دو نفر، ما بودیم؟ بیست سال پیش در خیابان ناتزیوناله؛ دو شخص مهربان و فروتنی که در آفتاب رو به غروب، صحبت می کردند. که شاید از همه چیز حرف زدند و از هیچ چیز. دو مصاحب دلپذیر. دو جوان روشنفکر در حال قدم زدن. بسیار جوان، بسیار مودب و بسیار حواس پرت. هر یک کاملا آماده قضاوتی خوب برای دیگری، از سر حواس پرتی و هر یک بسیار آماده جدا شدن از دیگری؛ در آن غروب، در آن گوشه خیابان."

اتوبوس همچنان در جاده مه گرفته به راه خودش ادامه می دهد. ترجیح می دهم برگردم و به صندلی خودم تکیه بدهم بی آنکه همسفر صندلی جلوییم متوجه حضور من شود.

توضیح*: تیتر برگرفته از ششمین فصل کتاب فضیلت های ناچیز اثر ناتالیا گینزبورگ است.