در زمانی کمتر از صدم ثانیه...

 دیروز یکی از اقوام سببی و خیلی دور ما فوت کرد. آنقدر دور بود که حتی نمی شناختمش. همین قدر می دانم که جوان بود و دو تا دختر کوچک داشت. از خیابان رد می شده که یک موتوری می زند بهش و در زمانی کمتر از صدم ثانیه.... حتی در بیمارستان هم به هوش می آید و حرف می زند اما یک باره مرگ مغزی می شود و می رود تو کما و تمام. خانواده اش اعضای بدنش را اهدا می کنند و در بعد از ظهر شلوغ دوشنبه، آخرین نفری بوده که در بهشت زهرای تهران دفن می شود.

من که نمی شناختمش، تنها کاری که از دستم برمی آید این است که بگویم خدایش بیامرزد و به خانواده اش صبر بدهد و به بچه ها و همسرش شکیبایی.

این که می گویند مرگ آدم ها را بیدار می کند واقعیت دارد. چون می بینی که فاصله مرگ و زندگی بسیار کم است. آنها که برای تشییع جنازه رفته بودند بهشت زهرا،  می گفتند یک عروس و داماد را برای خاکسپاری آورده بودند. شب عروسیشان بوده و وقتی به سمت خانه می رفتند، تصادف می کنند و در دم می میرند.

این اتفاق ذهنم را بدجوری مشغول کرده. این که این دو نفر آدم های خوشبختی بودند یا نه. از طرفی با خودم می گویم چقدر خوب است که آخرین روز زندگی آدم، شادترین و خاطره انگیزترین روز در تمام عمرش باشد. این زوج از دنیا رفته چقدر خوشبخت بودند که با هم رفتند و تلخی جدایی را برای هم نگذاشتند؛ رنجش و ناراحتی را در زندگیشان تجربه نکردند و در حالی که همه اقوام و بستگان همراهیشان می کردند، با دنیا خداحافظی کردند.

اما از طرف دیگر می گویم که این همه زحمت کشیدند و خودشان را برای زندگی آماده کردند، اما اجل مهلتشان نداد که لذت با هم بودن را تجربه کنند و آن همه امید و آرمانی که قبل از آن با هم تعریف کرده بودند، حتی برای یک شب هم به ثمر ننشست.

و می بینم که چقدر فاصله شادی و غم کوتاه است. همه آنهایی که دست می زدند و شادی می کردند و صدای بوق ماشین هایشان در خیابان های شهر پیچیده بود، چطور یکباره بهت زده شدند و غم دنیا به دلشان نشست. در زمانی کمتر از چند صدم ثانیه...

رنگ و تاثيرگذاري اش

كلاس دوم ابتدايي كه بودم، موضوع همه انشاها و نقاشي ها راهپيمايي و تظاهرات و حضور مردم در صحنه بود. نقاشي هاي ما هم خانم هايي بودند كه چادر سرشان بود و شعار مي دادند. يك بار براي اينكه از همه مدادرنگي هايم استفاده كرده باشم، رنگ چادر بعضي ها را قرمز كردم و خانم معلم به همين دليل ساده كلي دعوايم  كرد كه تا حالا كي چادر قرمز سر كرده؟!

آن موقع - يعني در حدود 2 دهه پيش-  رنگ همه مانتو و شلوارهاي مدرسه مشكي، سورمه اي و نهايتا طوسي بود. مانتوهاي مدرسه مچ دار و بلند و گشاد بودند، كفش ها هم بايد مشكي مي بود. چه بسا كه مشكي نبودن رنگ كفش ها بارها و بارها دليل كم شدن نمره انضباط من و دوستان من شده بود.

 نه فقط ما دانش آموزان كه معلم ها هم فقط و فقط همين رنگ ها را مي پوشيدند. حتي معلم هايي بودند كه از اول تا آخر سال فقط يك مانتوي تيره رنگ مي پوشيدند، بدون اين كه به تاثير اين يكنواختي و بي تنوعي در روحيه بچه ها و نحوه يادگيري شان توجه داشته باشند. زماني كه خودم معلم شدم اين تجربه را پياده كردم و سعي كردم با رنگ هاي متفاوت و غالبا روشن بروم سر كلاس. تاثير مستقيمش را هم ديدم. براي همين معتقدم عنصر رنگ همه جا يكي از تاثيرگذارترين عواملي است كه روي يادگيري، روحيه، ياد دادن و... تاثير مي گذارد...

ادامه نوشته

هورت کشیدن سوپ جوجه و باقی قضایا

اتفاق که زیاد می افتد، اما تا به حال اتفاق افتاده که بر حسب تصادف با آدم های مهم مثلا سر یک سفره غذا بخورید؟

"مهم" در شرایط و زمان های مختلف، ممکن است هزار و یک معنی متفاوت داشته باشد. اما کلیتی از این واژه را در نظر بگیرید: یک آدمی که در کار یا موقعیت اجتماعی خودش شناخته شده است و احتمالا بنا به آن توانایی (های) خاصی که دارد، انجام اموری به دست او سپرده شده است. مثال بزنم تا مقصودم را بهتر برسانم: مثلا مدیران ارشد یک اداره یا سازمان یا منطقه، یا شهر، یا استان و یا حتی مدیران ارشد کشور.

طبیعی است که ما- به عنوان یک سری آدم های معمولی و نه مهم!- حرکات و رفتار این آدم های مهم را زیر ذره بین می بریم و مو را از ماست می کشیم بیرون. انتظار زیادی از رفتار و عملکرد آن ها داریم که از قبل هم به آنها فکر هم نکرده ایم و در آن واحد به نظرمان می آید که این رفتار برای یک آدم مهم خوب است یا خوب نیست، برازنده و در خور هست یا نیست...

ادامه نوشته