عرفات،حضور آسمانی تو

امروز روز عرفات است. روزی که علامت سوال های زیادی در ذهن من دارد. من عرفات و منی را از نزدیک دیده ام، اما هنوز نتوانسته ام عظمت چنین مکانی را درک کنم. هر سال در چنین روزی هر جا که بودم می رفتم مسجد دانشگاه خودمان و سعی می کردم این دعا را با همه وجودم بخوانم و درک کنم. این دعا جزء معدود دعاهایی است که بهشان اعتقاد و ایمان دارم. "عرفات" عرصات حشور آسمانی توست ای خاک نشین...

این چند بند از خسی در میقات جلال بهتر از هر چیز این روزها و حال و هوایش را بیان می کند. زبان من که قاصر است.

 

 

شنبه 29 فروردین 43، ورود به مکه

 

و من هیچ شبی چنان بیدار نبوده ام و چنان هوشیار به چیزی. زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هر چه شعر که از بر داشتم، خواندم –به زمزمه ای، برای خویش- و هر چه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید. و دیدم که تنها "خسی" است که به "میقات" آمده است و نه "کسی" و به "میعاد"ی. و دیدم که "وقت" ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان و "میقات" در هر لحظه ای...

ادامه نوشته

آره از عشق تو مردن داره

امروز در عربستان سعودي، شهر مكه، اعمال و مناسك حج تمتع شروع شده است. دقيقاً دو روز پيش هم مراسم قرعه كشي حج عمره دانشجويي بود. فكر مي كنم به خاطر اين مناسبت زماني است كه قرعه كشي را 3 ماه زودتر برگزار مي كنند. شايد براي اين كه مصادف باشد و تداعي كند و فضا نزديك تر باشد و قس عليهذا.

خوب مي دانم روز قرعه كشي ثبت نام كننده ها چه حس و حالي دارند و كجاها سير مي كنند. ديشب ياد ثبت نام و روز قرعه كشي عمره دانشجويي سال 85  و وقتي اسم خودم در آمد، افتاده بودم.

يك بار هم سال 84 مراجعه كردم براي ثبت نام، كه البته دير شده بود. با خواهش و تمنا به مسئولش گفتم كه دارم فارغ التحصيل مي شوم و او هم براي دل خوش كنك اسم و شماره ام را يك گوشه نوشت. گفت اگر كنسلي داشتيم و از ليست ذخيره هم كم آورديم، تماس مي گيريم. معني اش اين بود كه نمي شود. تمام آن سال حس خاصي داشتم و بغضي گلويم را فشار مي داد. اين حالت خاص تمام آن سال همراهم بود. خيلي زود بايد از دانش گاه مي رفتم و بد جوري مشتاق بودم. ولي ترم اول سال بعد هم درسي را كه براي فارغ التحصيلي لازم داشتم ارائه ندادند و من هم چنان دانش جو باقي ماندم. از اول هاي پائيز مدام سر مي زدم كه ببينم كي ثبت نام مي كنند.

بهمن اعلام كردند ثبت نام شروع شده. روز يكشنبه اي بود و كلاس داشتم. ساعت 10 كه كلاس تمام شد، بدو رفتم براي پر كردن فرم. ديدم 1000 نفر زودتر از من آمده اند و ثبت نام كرده اند. ببينيد آن موقع چه حسي داشتم؛ نااميد نااميد. دوم اسفند قرعه كشي بود...

ادامه نوشته

دربند

08

 

قسمت اين بود كه جمعه بزنيم به دل طبيعت تا روز تولدم را در دل كوه و دشت و دمن باشم. همه چيز خيلي خوب بود، جز اين كه موقع ردشدن از رودخانه افتادم و زانويم آسيب ديد و دوربينم خيس شد.

اما اين سفر يك روزه  چندتا چيز خيلي خوب داشت:

اول اين كه توانستم عكس هاي خوبي بگيرم كه چند تاش را اين جا مي گذارم. البته با امكانات من از اين بهتر نمي شد. باشد روزي كه دوربين حرفه اي با لنزهاي خوب بگيرم.

دوم اين كه بعد از مدت ها سوار تلسي يژ دربند شدم و لذت دنيا را از آن ارتفاع بردم. بعد هم همين آدم هايي كه روي تلسي نشسته بودند شدند سوژه عكس هاي من. فقط كاش كه يك لنز تله و يك سه پايه داشتم تا چيزي كه در ذهنم بود، بهتر از كار در مي آمد.

سوم اين كه همراهي و همپا بودن دوستان خوب در اين روز ويژه برايم فوق العاده خاطره انگيز و به ياد ماندني بود.

چهارم اين كه هر چه بگويم نمي توانم اصل مطلب را بيان كنم. فقط مي گويم ما طبيعت و آرامش آن را فراموش كرديم و به جاي اين آرامش عجيب به چيزهاي ديگر پناه برده ايم. طبيعت و هواي خوب و آرامشش، همه خلاهاي زندگي را شهري ما را پر مي كند. آن جا، در آن ارتفاع ها حس مي كني كه به خدا نزديكتري.

 

ادامه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید.

ادامه نوشته

تولد

5

نمی دانم چرا همیشه «تولد» یك اتفاق خاص به حساب می آید و برایش مراسم می گیرند و بالاخره یك جورهایی توی یادها می ماند. روز تولد معمولاً با همه روزهای دیگر فرق هایی دارد و متفاوت است.

توی اتاقم کلی بنفشه آفریقایی دارم. روز اول –حدود 2 سال پیش- فقط يك برگش را از همسایه مان گرفتم و برایشان مادري کردم تا به اینجا رسیدند و شدند 15-16 تا گلدان. تازه تا حالا کلی شان را هم در بنایی خانه از دست دادم و کلی شان را هم هدیه داده ام به دوستانم...

ادامه نوشته