کجاست راه نجات؟
***
امشب رفته بودم تکیه محله مان و داشتم به صحبت های آقای سخنران که از قضا حرف هایش از سر مطالعه و برای به فکر واداشتن بود و نه برای اشک درآوردن(!) ملت، که یکباره دلم خواست بروم کربلا، اما با دانش. با علم به اینکه چه چیز واقعیت دارد. راستش اینقدر سخنران های ما پراکنده و دور از ذهن سخن می گویند که نه با منطق جور در می آید و نه ایجاد کشش می کند. اگر سفر با این درک از واقعیت همراه باشد، مسلماً سفر واقعی و موثری خواهد بود...
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.