کجاست راه نجات؟

 از وقتی که یادم می آید، دلم نمی خواسته بروم کربلا. من تقریباً همه مکان های زیارتی را نه یکبار، بلکه چندین و چند بار رفته ام. هر کس می پرسد چرا، می گویم نمی دانم اما واقعیت این است که من درکش را ندارم. شاید مدل فکر کردن و نظرهایم هم در این مورد بی تاثیر نباشد. من اعتقادی به دعا و حتی زیارت و بوسیدن ضریح و چیزهایی از این قبیل ندارم. فقط فضا و آن آرامش حاکم بر آنجا را دوست دارم. به آدم فرصت می دهد که به خودش بیاید و از معنویت آنجا استفاده کند.

 

***

 

امشب رفته بودم تکیه محله مان و داشتم به صحبت های آقای سخنران که از قضا حرف هایش از سر مطالعه و برای به فکر واداشتن بود و نه برای اشک درآوردن(!) ملت، که یکباره دلم خواست بروم کربلا، اما با دانش. با علم به اینکه چه چیز واقعیت دارد. راستش اینقدر سخنران های ما پراکنده و دور از ذهن سخن می گویند که نه با منطق جور در می آید و نه ایجاد کشش می کند. اگر سفر با این درک از واقعیت همراه باشد، مسلماً سفر واقعی و موثری خواهد بود...

ادامه نوشته

چند نکته

از وقتی دانش آموز ابتدایی بودم وقتی معلم  وارد کلاس می شد، اول طرز لباس پوشیدن، مدل و رنگ لباس و حتی کفش هایش برایم مهم بود. اصلاً این برایم شده بود یک جور معیار سنجش. کلاس اول که بودم یکی از فکرها و دغدغه هایم این بود که چرا معلم ما همیشه مشکی می پوشد. بعد از آن هم یکی از معیارهای سنجش معلم های خوب در نظر من نحوه لباس پوشیدن و شکیل بودن ظاهری آن ها بود. یادم می آید سال دوم دبیرستان که بودم، یک ناظم داشتیم که هر هفته یک مانتو و شلوار می پوشید و این خیلی در روحیه لااقل خودم تاثیر می گذاشت و البته دیگران هم او را به نظم و ترتيب می شناختند. این برای من یک الگو شد. خودم هم که در مدرسه درس می دادم سعی می کردم همین روال را پیش بگیرم. دکتر عاصمی پور از این ویژگی با عنوان ویترین ظاهری افراد یاد می کند. و به نظر می رسد که چیز کم اهمیتی نیست.

هميشه حس می کنم معلم هایی که به هنگام درس دادن مدام از روی جزوه شان نگاه می کنند و یک جورهایی وابسته خطی جزوه هستند، چیزی بلد نیستند و با عرض پوزش بی سوادند. البته می دانم که اصلاً دلیل منطقی نیست. اما این حس از بچگی در من بوده و کماکان هم وجود دارد. خودم هم به شدت از این موضوع فرار می کنم. سعی می کنم اصلآً برایم اتفاق نیفتد. اما فکر می کنم دليلش استرس یا وسواس در گفتن مطالب مو به مو باشد...

ادامه نوشته

بولایتک یا امیرالمومنین

دوست داشتم برای عید با شکوه غدیر یک چيز درخور بنویسم. براي همين ياد حس خوبی افتادم در وقت هايي كه از روی پل «ولایت» - اتوبان نیایش- عبور می کنم.

این پل در ذهن من جور خاصي است. حتی شکل ظاهری اش هم با پل های دیگر متفاوت است. شاید خنده دار باشد، اما من بی نهایت دوست دارم وقت هایی که رانندگی می کنم، از روی این پل عبور کنم. آن وقت است که ناخودآگاه با صدای بلند می گویم: «بولایتک یا امیرالمومنین...».

همین اتفاق ساده می تواند بیانگر شکوه و عظمتی باشد که روز عید غدیر در دل و جان ما دارد.

عیدتان مبارک.