چند نکته
• از وقتی دانش آموز ابتدایی بودم وقتی معلم وارد کلاس می شد، اول طرز لباس پوشیدن، مدل و رنگ لباس و حتی کفش هایش برایم مهم بود. اصلاً این برایم شده بود یک جور معیار سنجش. کلاس اول که بودم یکی از فکرها و دغدغه هایم این بود که چرا معلم ما همیشه مشکی می پوشد. بعد از آن هم یکی از معیارهای سنجش معلم های خوب در نظر من نحوه لباس پوشیدن و شکیل بودن ظاهری آن ها بود. یادم می آید سال دوم دبیرستان که بودم، یک ناظم داشتیم که هر هفته یک مانتو و شلوار می پوشید و این خیلی در روحیه لااقل خودم تاثیر می گذاشت و البته دیگران هم او را به نظم و ترتيب می شناختند. این برای من یک الگو شد. خودم هم که در مدرسه درس می دادم سعی می کردم همین روال را پیش بگیرم. دکتر عاصمی پور از این ویژگی با عنوان ویترین ظاهری افراد یاد می کند. و به نظر می رسد که چیز کم اهمیتی نیست.
• هميشه حس می کنم معلم هایی که به هنگام درس دادن مدام از روی جزوه شان نگاه می کنند و یک جورهایی وابسته خطی جزوه هستند، چیزی بلد نیستند و با عرض پوزش بی سوادند. البته می دانم که اصلاً دلیل منطقی نیست. اما این حس از بچگی در من بوده و کماکان هم وجود دارد. خودم هم به شدت از این موضوع فرار می کنم. سعی می کنم اصلآً برایم اتفاق نیفتد. اما فکر می کنم دليلش استرس یا وسواس در گفتن مطالب مو به مو باشد. با همه این حرف ها معلم ها و اساتیدی را دوست دارم که بدون نگاه کردن به حتی یک خط از جزوه کلی درس می دهند. در دانشگاه یک استاد معادلات داشتیم که اصلاً بدون جزوه می آمد سر کلاس و حتی مثال ها را هم ذهنی می نوشت. کیف می کردم سر این کلاس.
• امروز متوجه شدم که یکی از اصول مهم مذاکره (به لحاظ علمی) نحوه لباس پوشیدن و ویترین ظاهری افراد و البته مهم تر از آن تسلط افراد به موضوع مورد بحث است. و خوشحال شدم که در تمام این سال ها به چیز بیهوده ای فکر نکرده بودم.
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.