دعاهای من
راستش من به دعا خواندن از روي كتاب و مفاتيح اعتقادي ندارم، هر چند كه بعضي دعاها را مثل دعاي عرفه و كميل را بينهايت دوست دارم. چون معاني بي نظيري دارند. اما ماجرا اين است كه به خواستن يك چيزهايي از خدا، كه اغلب خواسته هاي مادي هم نيستند، قائلم. هر روز كه مي گذرد و گذرم به آدم هاي غير معقول بي منطق كه مي افتد بيشتر و بيشتر به اين خواسته ها ايمان مي آورم و دلم مي خواهد كه با همه وجودم خدا را فرياد بزنم كه به داد ما برسد.
به طور كلي معقوله دعا در ذهن من بسيار بسيار پيچيده و ويژه است كه خودش يك يادداشت جداست. خودم هم وقتي دور كعبه مي چرخيدم اينها را مدام به زبان مي آوردم. حالا هم اينها را اينجا مي آورم كه شايد دل هاي پاكي اين ها را از خدا بخواهد و شايد كه برآورده شود.
- خدايا، بندهايي كه ما را زميني كرده اند، ما را رها كنند.
- خدايا عشق هاي ما كه ظاهر زميني دارد آسماني شود و پابند زمينمان نكند.
- خدايا توان رهايي از بلاتكليفي ها به ما عطا كن.
- توان مقابله با بدي و سختي را به ما ارزاني دار.
- خدايا، نكند كه بركت نه تنها در زندگي و مادياتمان باشد، بلكه در محبت و عشقمان هم روزافزون باشد.
- خدايا، شعور و درك بالا، شعور و فهم بالا، شعور اجتماعي و با هم زيستن، عزت نفس و سعه صدر و آرامش روحي و رواني و مادي و معنوي را به ما بده.
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.