تمنای محال
برای اولین پست در سال جدید خیلی فکر کردم و نقشه ها کشیدم و کنسل کردم. اما ظاهراً قسمت این بود که به دعوت دوستی برای یک بازی وبلاگی جدید پاسخ بدهم و همین بشود اولین پست. ماجرا گفتن 7 آرزوی محال است. برای کسی در موقعیت من 7 هزار تا آرزوی محال هم کم است. حالا کدامش را باید گفت، نمی دانم. فقط این را می دانم که آرزو همیشه در زندگی آدم ها جایگاه ویژه ای داشته و شعرا و فکرا و علما در بابش حرف ها زده اند. گاهی حضور در تنهایی و خلوت یک نفر آرزوی محال بوده و گاهی خوانده شدن شعر شاعری تمنای محال بوده. به قول یکی از اساتید خوش صحبت ما «بستگی دارد» در ادامه جمله قصار و مطلقی که خودم گفته ام «همه چیز در دنیا نسبی است» باید بگویم که این آرزوها هم نسبی اند و بنا به زمان و مکان های مختلف تغییر می کنند.
1. زمان زیادی نمی گذرد از روزهایی که در سفر نوروزی در شمال بودم. آنجا آرزو کردم که کاش یک قالیچه سلیمان داشتم که می شد با آن جور دیگری همه جا را گز کرد. روی موج های دریا رفت و یا در درون مه گم شد. بالای کوه رفت و جاهایی که هنوز دست بشر به آنجاها نرسیده را لمس کرد.
2. در همین سفر به این فکر می کردم که اگر غذا و خوراکی را از زندگی آدمیزاد حذف کنیم، چه اتفاقی می افتد؟ زندگی بشر منهای غذا و خوراکی چه می شود؟ فکر می کنم بیش از 90 درصد لذت زندگی آدم ها به لذت خوردن غذا برمی گردد و اگر این نباشد، شاید زندگی ها خیلی تغییر کند، حتی دوستی ها.
3. دوست دارم که یک کار فوق العاده بزرگ انجام بدهم. چون نمی دانم و هنوز پیدا نکرده ام که آن کار فوق العاده بزرگ چیست، آن را آرزوی محال می دانم! شاید تاسیس یک موسسه بزرگ آموزشی متفاوت یا چیزی در این مایه ها کمی آرامم کند.
4. بیماری های مختلف به هر شکلی که هست ریشه کن بشود و مردم اینقدر زجر نکشند. بهداشت که به نظر من از نان شب هم واجب تر است حکمفرما بشود و یک کمی به محیط اطرافمان بیشتر اهمیت بدهیم. (اگر سیزده به در را کنار سواحل دریای خزر می گذراندید، بهتر متوجه منظورم می شدید!)
5. یک کمی، فقط یک کمی فرهنگ آدم ها رشد کند. خصلت های بدی مثل مرض های روانی، کج خلقی ها، بد قلقی ها، نفهمی ها، خودبینی ها و انواع و اقسام دردها فروکش کند و آدم ها عزت نفس و شعور اجتماعی پیدا کنند. این درد بزرگی در دنیای امروز است. نیست انصافاً؟
6. کاش می شد که آدم ها می توانستند اتفاق هایی را که ندامت و پشیمانی برایشان به همراه داشته پاک کنند. البته به دلیل جنبه محدود آدم ها لازم است شرایط خاص و ویژه ای بر این اتفاق حاکم باشد. هر چند که این آرزو محال است اما من از ته دل دوست داشتم این اتفاق می افتاد.
7. من چون آرزو خیلی زیاد دارم این بند را می گذارم برای برآورده شدن بقیه آنها.
برای ادامه این بازی و عقده گشایی های دوستان دیگر، دعوت می کنم از سحر و آن شرلی با موهای قرمز و دو خط موازی و شمس پرنده و حمید محمدی و خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز و فریبا فرهادیان و نیلوفر عاکفیان. پیشنهاد می کنم حتما این کار را بکنید. چون یک کم آرام می شوید.
عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.