مدت هاست وقتی از کنار مغازه ها رد می شوم یاد آرزوهای کودکی و علاقه هایم به شغل های مختلف می افتم. این ماجرا اینقدر برایم پررنگ شده که نمی توانم به راحتی ازش بگذرم. تا جایی که یادم می آید چند تا شغل را از همان اول دوست داشتم، حتی دوست داشتم که یک روزی دارنده آن ها باشم.

اول از همه عطاری است. به نظرم عطاری ها تنها مکان هایی هستند که اصالت خودشان را از سال ها پیش حفظ کرده اند. آن بوی فوق العاده ای که بد جوری آدم را تحت تاثیر قرار می دهد، به نظر من راز نهفته این اصالت و دوست داشتن است. به قولی، بو، عجیب ترین حس از حواس پنجگانه ماست. خیلی ها وقتی حسی سراغشان آمده که خلاقیتی از آن سر زده، بو استشمام کرده اند. مثل همین شعری که قبل از سروده شدنش فضا را عطرآگین کرده بود:

این پخش که می کنی عطرت/ همین پخش که می کنی آن نمی دانم نامش میان همه خیابان های شهر/ پخش که می کنی عطرت...

بو، استشمام، عطرآگین کردن، حس کردن، خودشان و ماوقعشان عجیب و غریب به معنای واقعی است. تا به حال به این فکرکرده اید؟

دومین شغلی که دوست دارم گل فروشی است که به نوعی با همان بو سر و کار دارد و البته شادابی مضاعفی برای آدم به ارمغان می آورد. گمان می کنم گل فروش ها هیچ وقت پیر نمی شوند، از بس که از گل ها شادابی و انرژی مثبت می گیرند. همیشه یاد سریال دنیای شیرین می افتم که بابای خانه گل فروش بود و همیشه با یک دسته گل می آمد خانه و می گفت: «یک مشتری آمد و این دسته گل را سفارش داد، بعد پشیمان شد!». سبزی گل ها، زندگی می دهد به آدم و حس قشنگی که نمی توانی به راحتی از آن بگذری.

سومین شغل شیرینی فروشی است. با بوی شیرینی فروشی و شیرینی های در حال پختن بیشتر حال می کنم. اینکه می گویند همیشه شیرین کام باشید، دقیقاً اینجا اتفاق می افتد. شیرینی فروش ها کسانی هستند که همیشه شیرینی و شیرین کامی را برای دیگران آرزو می کنند. و چه چیزی بهتر و قشنگتر از این که دیگران را به شادی ببینی و خوراک شادیشان را آماده کنی؟ البته باید مراسم های ختم مدرن امروزی را که در آنها با شیرینی از مردم پذیرایی می شود فاکتور گرفت.

و آخرین مورد هم کتابفروشی است. به نظرم کتابفروش ها آدم هایی هستند غرق در افکار و نوشته های نویسنده ها. بدون آنکه مدام لازم باشد کتاب بخری، دست که دراز کنی هزار و یک کتاب انتظار می کشند که به سراغشان بروی. این امکان بسیار بزرگی است به نظرم. هر چند که من به نسبت خودم اصلاً نخوانده ام و این یکی از افسوس های همیشگی ام است، اما تصورش جالب است که صبح تا شب را در فضایی از جنس کاغذ بگذرانی و تک تکشان را لمس کنی و بویشان را نفس بکشی. بیشتر شبیه به یک حس پدرانه است.

یادم می آید بچه که بودیم با خواهرم کتاب فروشی بازی می کردیم. کتاب هایمان را دو دسته می کردیم و هر کدام می شدیم فروشنده.

هنوز هم وقتی وارد مغازه کتابفروشی می شوم که چراغ علاالدینی وسط مغازه روشن است و فروشنده در حال مطالعه است و اسم هر کتابی را که می پرسم می داند که دارد یا نه و بدون اینکه سرش را بلند کند جایش را می گوید، به وضوح می بینم که دلم می خواهد جای او باشم.