چند وقتي است صبح ها با مترو مي روم سر كار و همين باعث شده موقع سوار شدن و پياده شدن، بيش از هميشه به رفتارها و برخوردها و عكس العمل هاي آدم ها دقت كنم. خيلي وقت ها هاج و واج مي مانم كه چطور موجودي كه نامش انسان است، به خودش اجازه مي دهد چنين رفتاري از خودش نشان دهد. جوری همديگر را هل مي دهند كه انگار در اين قوطي هاي مترو واقعاً خبري هست. اين اتفاق بيشتر از جانب كساني مي افتد كه خيلي هم سانتي مانتال هستند و ادعاي فرهنگشان مي شود.

صحنه ها آنقدر عجيب اند كه حتی مرورشان هم آزارم مي دهد.

 

***

چند روزي است كه مي روم براي فيزيوتراپي دستم. درد وحشتناكي دارد كه اميدوارم زودتر آرام شود. يك روزي از همين روزها داشتم برمي گشتم، آن هم با مترو. تازه مترو ميرداماد كه سر خط بود و در آن ساعت خلوت بود. پشت سر همه ايستادم تا واگن بايستد و درش باز شود و من هم بعد از همه بروم داخل.

وقتی قطار ايستاد، آمدم آرام بروم داخل كه يك از خدا بي خبري چنان هولم داد كه با كتف آسيب ديده خوردم زمين. بعد هم محبت كرد و پاي مباركش را جوری روي مچ دست راست آسيب ديده اينجانب نهاد که آه از نهادم بلند شد. فقط سرم را بلند كردم تا يك نفر دستگيري ام كند، اما فقط نگاه هاي عاقل اندر سفيه بود كه تحويلم دادند. فكر كنيد كه چه دردناك است لحظه اي كه درد همه وجودت را گرفته و حتي يك نفر نيست دستت را بگيرد.

حتي حس تكاندن گرد و غبار و خاك و خل را از لباس هايم نداشتم و فقط به  گوشه اي پناه بردم تا اگر از حال رفتم ديگر لهم نكنند. اشك در چشمان جمع شده بود، نه از درد دست و ناراحتي كتف كه از اين درد بي فرهنگي و شعور پايين اجتماعي كه از هر دردي دردناك تر است. از همه فكرهاي خوب و انسان دوستانه دلزده شده ام.

فرداي آن روز ديگر هيچ علاقه اي براي سر كار رفتن نداشتم، حتي ساعت را هم كوك نكرده بودم كه خواب بمانم و بهانه داشته باشم. اما مگر درد دست گذاشت خواب بمانم؟ به نظر شما براي اينكه آدم ها خواب بمانند بايد چه كنند؟