- كتابي هست درباره خط نستعليق... استاد معرفي كرده... ثلث هم هست، اما من نستعليق را بيشتر دوست دارم.

در ذهنم داشتم مي نوشتم "ثلث" و به این فکر می کردم که چه فراز و فرود قشنگی دارد. نمي دانم چي گفت که فقط "نستعليق" اش را شنيدم. مثل برق گرفته ها سرم را برگرنداندم و خیره نگاهش كردم.

یک لحظه شک کرد که نکند حرف بدی زده باشد. این را از چشم هایش می شد فهمید: "مگه حرف بدي زدم؟"

سعي مي كرد آرام با بغل دستي اش حرف بزند، اما من شنيده بودم.

جلوي خودم را گرفتم كه حرفي نزنم، اما مگر "نستعليق" مجال می داد؟ گفتم: " نه، اما هم دغدغه فکری ام است و هم داشتم به چیزی در همین مایه ها فکر می کردم."

 گفت: "آخه فقط شما نبودی، 2-3 نفر دیگر هم از این طرف برگشتند."

لبخندی زد که یعنی تمام شد. من هم برگشتم، اما "نستعليق" آرام و قرار برایم نگذاشته بود. تقلا می کرد تا علامت سوال های تازه ذهنم را پاک کند.

- شما مي رويد انجمن خوش نويسان؟

- بله.

- چه سطحی؟

- من "خوش" دارم.

بعد به دوست هم صحبتش اشاره کرد که "فوق خوش" و "فوق نستعليق و كتابت" داشت.

یک لحظه انگار که داغ شدم و دمای بدنم از آفتاب سر ظهر بیشتر شد.

- پس رسماً استاد هستيد ديگر؟

- نه بابا، استاد كجا بود؟ تازه اول كاريم. شما هم خط مي نويسيد؟

رفتم توي فكر و گفتم: آره، اما تا وقتي كه ...

بعد دست باند پیچی شده ام را بلند كردم و انگار که روشن ترین دلیل برای این مکالمه را نشانش می دادم، گفتم:

- فعلاً از کتف تا مچم را فرستادند مرخصی. دلم پر می زند اما می بینید که...

نگاه هم کردند و انگار که از قبل برای گفتن این جمله تمرین کرده باشند، گفتند: «به امید خدا زودتر بهتر می شوی.»

من هم از ته دل برایشان آرزوی موفقیت کردم.

برگشتم و دوباره سرم را از سمت چپ به شیشه پنجره تكیه دادم و با همان دست بسته شروع كردم به نوشتن با انگشت روي زانویم، عادتی که این جور وقت ها بهترین تسکین است. اتوبان مدرس به خصوص در فصل بهار، خوب ذوق آدم را شكوفا مي كند. اتوبوس آكاردئوني با سر و صدا به راه خودش ادامه مي دهد.