حدود 15 تا 20  ايستگاه در مترو بودم تا براي ثبت نام خودم را به دانشگاه جديد برسانم. حس عجيب و غريبي داشتم. مدام در حال مقايسه و كنار هم قرار دادن دانشگاه دوره ليسانس بودم با دانشگاه جديدی که برای دوره فوق ليسانس انتظارم را می کشید.

وقتی رسیدم، حس غربت اذيتم مي كرد و فقط می خواستم زودتر از اين محيط جديد كه خیلی از قوانين و آداب متداول و معموليش برايم غير قابل قبول بود، فرار كنم و بروم سراغ زندگيم. حتی دلم نمي خواست با جاهاي مختلفش آشنا بشوم.

نمي دانم اين حس چقدر درست است و اصلا فلسفه بودن و نبودنش چيست. اما همين قدر مي دانم كه هميشه آدم ها در برابر اتفاق ها و فضاهای جديد از خودشان اينرسي نشان مي دهند. تازه بعدش مقايسه ها شروع مي شود. اگر اين درست باشد، انسان همواره در حال مقايسه و سنجيدن است. حالا اگر اين سنجش خوب هدايت شود، نتيجه خوبي هم دارد. ولی اگر اسير احساسات و تفكرات غير منطقي شود، كمك نمي كند كه حتي يك قدم به جلو برداری. هدف ما به عنوان يك انسان مگر غير از پيشرفت و به جلو گام برداشتن است؟