نگاه هایشان را از هم می دزدیدند، هر چند آرزویشان بود بنشینند و فقط زل بزنند به چهره هم. دلشان برای هم غنج می رفت اما انگار به اندازه همه دنیا سد جلویشان وجود داشت. دزدکی نگاهی به هم می کردند و تا دیگری متوجه می شد، سرشان را برمی گرداندند. نگاه هایشان همزمان در هم گره می خورد و گاهی به دست های هم نگاه می کردند. می خواستند گرمای دست هم را حس کنند، اما به روی خود نمی آوردند. اولین باری بود که دختر دلش می خواست خیابان ها و بزرگراه ها مملو از ماشین و ترافیک باشد. اصلا هیچ وقت تا این حد در عمرش ترافیک را دوست نداشته بود. برای پسر هم بهترین پدیده آن عصری که خیابان ها به طرز اعجاب انگیزی خلوت بودند، چراغ قرمز بود. هر کدام داشت با خودش کلنجار می رفت. اسم خیابان ها را می دیدند، دلشان بیشتر تاپ تاپ می کرد که زمان کمتری برای رسیدن باقی مانده. دنبال بهانه می گشتند، دستپاچه بودند اما به روی خودشان نمی آوردند و بینشان فقط سکوت بود و سکوت.

ناگهان هر دو به هم نگاه کردند؛ نگاهی عمیق. انگار همه حرف های عمرشان را در آن سکوت معنادار به هم زدند. نگاهشان به هم گره خورده بود و دیگر هیچ کدام ابایی از حضور نگاهشان نداشتند. دست چپ دختر روی دست راست پسر لغزید. سرد بود. به چشم هایش نگاه کرد که مثلا بیخیال گرمای دست های دختر بودند. نگاه پسر به خیابان بود اما چانه اش می لرزید. دختر رویش رو کرد به پنجره و دیگه اشک امانش نداد. انگشت هایش را به آرامی روی دست های پسر حرکت می داد تا به زعم خودش کمی از سرمای بدنش را کم کند. همین طور که نگاهش به بیرون بود، فشار انگشت های پسر را روی دستش حس کرد. سیل اشک هایش سرازیر شده بود و امید به زندگی در سلول هایش به جریان افتاده بود. انگشت هایشان در هم گره خورد. حالا دیگر دست پسر هم گرم شده بود. با تک تک سلول هایشان گرمای زندگی را پشت چراغ قرمز حس می کردند. همین برایشان بس بود. از دنیایی ارزشمندتر بود. انگار دنیا را در دست گرفته باشند- لای تک تک انگشتانشان- و سرمست شده باشند، به چراغ قرمز خیره شده بودند. چراغ قرمز زندگیشان باید همین جا سبز می شد. چشم هایی که پلک نمی زدند و ... 3-2-1 و چراغ قرمز، سبز شد.