0) ابتدا تاکید می کنم که من طرفداری هیچ یک از چهار کاندیدای محترم نبوده و نیستم و این نوشته ها تنها توصیف آن چیزهایی است که دیده ام.

1) هنوز پشت لبش سبز نشده بود، اما شال سبز و پارچه های سبز زیادی از خودش و کیفش آویزان کرده بود. با خودم فکر می کنم این کسانی که اینقدر هم افراطی عمل می کنند، از سیاست و درد زندگی و پول درآوردن و کشورداری چه می دانند؟ آیا توجیه جوگیری دلیل خوبی است؟

2) مطمئنم هر وقت دیگری بود به این رنگ سبز می گفتند جواد. حالا همه لباس هایشان را هم کرده اند سبز سیدی. خوشبختانه هیچ لباسی به هیچ کدام از رنگ های حساس نپوشیده ام که به حمایت از کسی محکوم شوم.

3) خیابان خیلی خلوت است. هر از گاهی یک ماشین با سرعت سرسام آوری رد می شود. دو طرف خیابان را جوان های اغلب کم سن و سالی فراگرفته اند که مدام شعارهایی می دهند که یقین دارم معنی آنها را هم نمی دانند. با این کار می خواهند چه چیزی را ثابت کنند، نمی دانم. همین قدر می دانم که راهش را بلد نیستند و این، تنها فرصتی است برای عقده گشایی.

4) هوا هم بد جوری رفته توی خودش. گهگاهی صدای رعد می آید و تاریکی زودتر از موعد فضا را پر کرده. یاد دسته های عزاداری محرم می افتم که یک باره از یک جا سر در می آورند. یک دسته سبز از فلکه صادقیه راه می افتد با صدای سوت و بوق و کرنا. بعد هم یک پژوی شش در که مثل ماشین عروس تزئینش کرده اند، به آرامی در میان جمعیت رد می شود. شیشه های ماشین دودی است و درونش دیده نمی شود. همه موبایل به دست و در حال فیلمبرداری سوت می زنند و شعار می دهند.

پیش خودم می گویم لااقل شیشه را می آوردی پایین و یک حرکتی، جوابی، چیزی به این همه شور... شاید ماشینش هم ضد گلوله باشد. این را مطمئنم که بسیاری از مردم جوگیر شده اند.

5) دیگر باران گرفته و واقعا در خیابان که باشی خیس می شوی، اما مردم همچنان هستند. فکر می کنم خیلی ها دچار سر در گمی شده اند. نمی دانند شعار بدهند، بروند خانه و فوتبالشان را ببینند یا همراه خانواده طلافروشی ها و مغازه ها را صفا کنند. از نظر من این فقط یک فرصت تخلیه عقده های درون است. صدای آهنگ های بلند، بی حجابی، از خود در آمدن و ... خیلی از بچه مدرسه ای ها هم روز آخر مدرسه شان بوده و از این فرصت برای پاره کردن کتاب هایشان استفاده می کنند و خوشحالی شان برای تعطیلی مدارس است.

6) فکر می کنم آن چیزی که از آن با نام شور و هیجان یاد می کنند، شور و هیجان نباشد، فقط سواستفاده از موقعیت زمانی باشد. خیلی ها فکر می کنند آزادند هر کاری که دوست دارند انجام دهند.

7) خیابان بد جوری لیز شده و چون تقریبا ماشینی رد نمی شود، مردم از خیابان هم به عنوان پیاده رو استفاده می کنند. یک صدای مهیب ترمز نگاه همه را می قاپد. یکی از همین خانم های جوان جو گیر که احتمالا هنوز جوهر امضای گواهینامه اش خشک نشده، با سرعتی غیرقابل باور یک دختر بچه را زیر می گیرد. بچه 5-6 متری به بالا پرتاب می شود و بعد دوباره می خوره به ماشین و بعد هم روی زمین فرود می آید و از ترس زود بلند می شود و می رود بغل بابایش. جالب اینجاست که راننده فریاد می زند برو کنار می خواهم رد شم.

8) فکر می کنم فشار من از آن بچه و مادر و پدرش بیشتر پائین آمده باشد. کم کم می روم سمت خانه. به این فکر می کنم اگر الان وضعیت خیابان ها و مملکت این است، روزهای انقلاب کوچه ها و خیابان ها چطور بوده اند؟ الان طرفداری مردم از روی شکم سیری و رفاه است، اما آن موقع...

9) با یک شاخه بامبو می روم خانه. توی راه به بامبو که نگاه می کنم، خنده ام می گیرد. جای شما خالی آب طالبی خنک هم سبز بود.

پی نوشت: مدتی است که علیرغم گذشته ها که از چهارشنبه ها فرار می کردم، این روز هفته را بیشتر از روزهای دیگر دوست دارم و لحظه شماری می کنم که چهارشنبه شود. البته نه برای تعطیلی دو روز بعدش، بلکه برای استخر رفتن و بعد هم کلاس خط. هنوز صدای جیرجیر قلم روی کاغذ نیم گلاسه را با هیچ صدای آرامش بخش دیگری عوض نمی کنم. اما دیروز دیر به استخر رسیدم و کلاس خط هم به دلایل امنیتی تعطیل بود. برای همین زدم به خیابان تا ببینم در این روزهای سبز، مردم چه می کنند.