براي كليه اش...

بعد از اينكه ازم خون گرفتند، چون فشارم پايين بود، دراز كشيده بودم تا حالم كمي بهتر شود. حالم داشت از شيريني زياد آب قندي كه به نافم بسته بودند، به هم مي خورد. شده بودم دو تا چشم كه فقط رفت و آمد آدم ها را مانيتور مي كرد. هركسي كه اسمش را مي خواندند مي آمد و خون مي داد و مي رفت.

 اما دو نفر را با هم صدا كردند؛ يك خانم جوان و يك خانم مسن. هر دوشان اهل دامغان بودند. آمده بودند براي آزمايش هاي اوليه پيوند كليه. خانم جوان دهنده بود و گيرنده، خانم مسن. خانم مسن خيلي خوشحال بود و تند و تند به سوال هاي متصدي آزمايشگاه جواب مي داد. انگار به آرزوي ديرينه اش رسيده بود و نمي خواست هيچ طوري اين موقعيت را از دست بدهد. دياليز سفاقي مي كرد و مي خواست زودتر از شر دم و دستگاه و درد و ناراحتي هاي جانبي اش راحت بشود.

در عوض خانم جوان خيلي تو خودش بود. سني نداشت، شايد كمتر از 25 سال. فكر مي كنم از ته دل آرزو مي كرد كه اي كاش جواب آزمايش منفي باشد و زودتر از اين حس نگراني راحت بشود. از اين كه بي ميل آستينش را بالا مي زد يا در كارهايش تعلل مي كرد، معلوم بود به خواست قلبي اش نيامده. داشت عضوي از بدنش را - معلوم نيست به چه قيمتي- به يك غريبه مي داد و طبيعي بود پكر باشد.

تست هاي مخصوص را روي هر دوشان انجام دادند تا 48 ساعت ديگر تكليف هر دوشان معلوم شود.

من تا صبح فكر مي كردم كه خيلي تلخ است براي مشكل مالي، عضوي از بدنت را بفروشي. آن هم به قيمت يك عمر عذاب و بيماري و ناراحتي. او كه قرار است  روزي مادر بشود، چرا بايد يك روز جلو فرزندانش اظهار ناتواني كند؟

شما هم برايش دعا كنيد.

روزه يعني چه؟

كمتر از ده روز از ماه رمضان مي گذرد و من آن حال و هواي هميشگي سال هاي قبل را احساس نمي كنم. حتي آبدارخانه اداره ها هم تعطيل نشده اند و بساط آب جوش و چايشان كماكان پابرجاست. باورم اين است كه هر سال ماه مبارك كم رنگ تر از سال قبل مي شود و حريم ها محدودتر مي شود. يادم مي آيد سال اول دانشگاه، ظهرهاي ماه رمضان بوي كالباس و خيارشور همه دانشكده را مي گرفت و بچه ها اصلا به روي مبارك نمي آوردند. سال بعد ديگر فقط بويش نبود، آن هايي كه روزه نبودند خيلي راحت جلوي روي روزه دارها غذا مي خوردند.

حالا هم انگار نه انگار كه ماه رمضان است و براي خودش حرمتي دارد. راننده ها كه وسط خيابان بطري آب خنكشان را سر مي كشند و سيگاري ها هم...

اما به نظرم اينها همه فرع ماجراست. اول بايد ببينيم روزه يعني چه و براي چه روزه مي گيريم؟ آيا روزه داري تنها به نخوردن و ننوشيدن و تحمل ضعف و گرسنگي است؟ پس تكليف روزه اخلاق چه مي شود؟ اگر بنا باشد كه 30 روز گرسنگي را تحمل كنيم و ضعف كنيم و بي حال شويم اما در مقابل مراقب كلام و گفتار و اعمالمان نباشيم، چه فايده اي دارد؟ من كه فكر مي كنم پيش از نخوردن و ننوشيدن، بايد خودمان را درست كنيم. روزه اعمال بگيريم. مراقب گفتارمان باشيم و بعد به ظواهر بپردازيم.

اینرسی خوب يا بد؟

حدود 15 تا 20  ايستگاه در مترو بودم تا براي ثبت نام خودم را به دانشگاه جديد برسانم. حس عجيب و غريبي داشتم. مدام در حال مقايسه و كنار هم قرار دادن دانشگاه دوره ليسانس بودم با دانشگاه جديدی که برای دوره فوق ليسانس انتظارم را می کشید.

وقتی رسیدم، حس غربت اذيتم مي كرد و فقط می خواستم زودتر از اين محيط جديد كه خیلی از قوانين و آداب متداول و معموليش برايم غير قابل قبول بود، فرار كنم و بروم سراغ زندگيم. حتی دلم نمي خواست با جاهاي مختلفش آشنا بشوم.

نمي دانم اين حس چقدر درست است و اصلا فلسفه بودن و نبودنش چيست. اما همين قدر مي دانم كه هميشه آدم ها در برابر اتفاق ها و فضاهای جديد از خودشان اينرسي نشان مي دهند. تازه بعدش مقايسه ها شروع مي شود. اگر اين درست باشد، انسان همواره در حال مقايسه و سنجيدن است. حالا اگر اين سنجش خوب هدايت شود، نتيجه خوبي هم دارد. ولی اگر اسير احساسات و تفكرات غير منطقي شود، كمك نمي كند كه حتي يك قدم به جلو برداری. هدف ما به عنوان يك انسان مگر غير از پيشرفت و به جلو گام برداشتن است؟