براي جامعه اي كه عشق ورزي را هم بلد نيست

چهره شهر تغییر کرده، هر کسی را که می بینی شاخه گلی به دست دارد یا بسته ای و پاکتی که اغلب بسته بندی آن به رنگ قرمز است و یک قلب روی آن خودنمایی می کند. اس ام اس است که بین همه رد و بدل می شود. هر کس دوست و آشنایی می بیند می پرسد هدیه ولنتاین چی گرفته. اگر کمی- فقط کمی- به عمق ماجرا نگاه کنیم، فاجعه ای که چند سالی است جامعه را در برگرفته بهتر حس می کنیم. چه کسی به چه کسی هدیه می دهد؟ چه کسی به چه کسی اس ام اس می زند؟ هركس این اس ام اس را برای چند نفر می فرستد؟ و هزار و یک سوال بي جواب ديگر.

***

«چرا آغوش فرهنگ ما اینقدر باز است؟». این سوالی است که مدت هاست در ذهنم بازی بازی می کند. یادم می آید در پیش دانشگاهی روزی تقریباً در همین ایام یکی از دوستان يك پاکت کاکائو را جلوی رویم گرفت و گفت بفرما. وقتي با تعجب داخل پاکت را نگاه کردم، گفت: «ولنتاینه دیگه!»

همان موقع با خودم گفتم: «ولنتاین هست که هست، ما این وسط چه کاره ایم؟». مثل این که فقط عادت کرده ایم ببینیم کشورهای دیگر و مردمشان چه می کنند تا ما هم برویم سراغش. تا کسی هم انتقاد می کند می گوییم این یک رسم و عادت کلیسای کاتولیک ها بوده و پیشینه دینی دارد، پس جای هیچ سوالی هم برایش نيست. خب اگر مربوط به دین مسیحیت است، ما این وسط چه کاره ایم؟

اگر مطالعه درست و پیمانی داشته باشیم، می بینیم که این رسم مربوط به ...

ادامه نوشته

سياه همچون اعماق آفريقاي خودم

آفريقا

یک بار با خانواده عمویم رفته بودیم بندر عباس. پسر عمویم که آن موقع ها 5-6 سال بیشتر نداشت با دیدن بومیان بندر می گفت چقدر اینها چرکند! چند وقت است حمام نرفته اند؟!

شاید همین ماجرا نقطه عطفی شد در نگرش و دید من نسبت به کسانی که رنگ پوست و نژاد متفاوتی نسبت به ما دارند. حالا می خواهند هم وطن ما باشند یا آفریقایی و سرخ پوست. در بسیاری از موارد حتی از سفید پوست ها هم بیشتر دوستشان دارم. این یک حس ترحم نیست بلکه واقعیتی است که در نگاه های گیرا و چشم های نافذشان وجود دارد. آنها مردم بسیار مهربانی هستند که اگر با آنها برخورد داشته باشید، می دانید که منظورم چیست. به نظر من خدا در وجود آنها زیبایی دو چندانی گذاشته. فقط کافی است کمی چشم هایمان را باز کنیم...

ادامه نوشته

فقط 150 تومان

ميدان آرژانتين- ابتداي خيابان احمد قصير

- مستقيم...

يك تاكسي رنگ و رو رفته نگه مي دارد، مي دوم جلو مي نشينم. از بس كه عقب نشستن دردسر پياده و سوار شدن دارد، ترجيح مي هم جلو بنشينم.

به محض اين كه در را بستم يك صداي تق شنيدم اما به روي خودم نياوردم و مثل هميشه نگاهم را انداختم به خيابان و آدم هايي كه مي دوند.

راننده مسافر جديدي سوار كرد. دوباره به محض بسته شدن در يك صداي تق ديگر شنيدم. برايم جالب شد كه بدانم اين صدا از كجاست. نگاهي به سمت چپ انداختم و ديدم پير مرد تاكسيمتر را به كار انداخته. باورم نمي شد كه در همين تهران خودمان كسي از اين وسيله كه خيلي هم عجيب غريب مي نمايد استفاده كند. چند بار ديگر هم نگاه كردم تا مطمئن شدم. بعد كه نگاهم به شيشه جلو ماشين افتاد ديدم برچسبي بر روي آن است كه بر روي آن نوشته شده: « در اين تاكسي براي محاسبه كرايه از تاكسيمتر استفاده مي گردد.»

در تمام مدتي كه ماشين ترافيك خيابان بخارست به سمت قائم مقام را طي مي كرد...

ادامه نوشته

آن روزها و این روزها

 یادم می آید پیش از اینها - به حساب تقویم می شود حدود 17-18 سال پیش- هر وقت قرار بود عکس بگیریم، کلی بهمان سفارش می کردند که صاف بایست و دست هايت را پشتت بگذار و خیلی متین و باوقار صاف به دوربین نگاه کن. ما هم چون دوست داشتیم ازمان عکس بگیرند شق و رق می ایستادیم و جُم نمی خوردیم تا مبادا عکسمان بد از آب در بیاید. تازه آن موقع که همه دوربین نداشتند، پس این یک فرصت بی نظیر در زندگی مان به حساب می آمد. تا کلی صبر كنيم و خون جگر بخوريم تا فیلم 36 تایی دوربین تمام شود و براي ظهور روانه عكاسي بشود، ذوق و شوق آن لحظه ها فراموشمان می شد. اما باز هم دیدن آن عکس های فیگوری هیجان زيادي داشت.

اما امروز با دوربین دیجیتال، ماجرا جور دیگری شده. هر کس یکي از آن ها را در سایزها و اندازه های مختلف همراهش دارد و كوچک ترین اتفاقي را كه دور و برش مي افتد، ثبت مي كند. همان لحظه هم عکسش را ارزیابی مي كند و اگر دلخواهش نباشد فوری تکرارش می کند. نه محدودیت فضا دارد، نه زمان. از آن ذوق و شوق عجیب کودکی ما هم خبري نيست.

نکته جالب تر این که مدل فیگور گرفتن ها هم تغییر کرده. دیگر از آن رسمیت دوران گذشته خبری نیست و تا یک کم صاف می ایستیم صدای عکاس در می آید که چرا مثل عصا قورت داده ها ایستاده اي؟ چرا این قدر رسمی؟ یک کم راحت تر و عادی تر باش!

همه چیز تغییر کرده، حتی لحظه های استثنایی عکس گرفتن...

ادامه نوشته

اتصال«م» به «ش» بی دندانه کشیده

تلويزيون براي اعلام ساعت پخش سريال محرمي اش ، با خط نستعلیق زيرنويس كرد:«پریدخت». فكر كردم توي اتصال خ به ت کشیده یا همان به اصطلاح ب 11 نقطه اش باید مرکب را طوري تقسیم کرد که کم نیاید. بعد بنا به عادتی که سال هاست دارم، شروع کردم به نوشتن با انگشت به روی پا. این نوشتن در هوا یا هر چیز دیگر، عادت قشنگی است از دید خودم. چون همیشه بر خلاف نوشتن با دوات و قلم، خوب از آب درمی آید. همان نوشته فرضی را می بینم و ایرادهایش را به خوبی متوجه می شوم.

نوشتن با قلم را دوست دارم. یکی از بهترین کارهایی است که آرامم می کند. مدت هاست بدجوری هوس نوشتن به سرم زده. اما بهانه بزرگی به نام درس مانعم می شود. کاش زودتر این یک ماه هم تمام شود تا دوباره نوشتن را از سر بگیرم. دلم برای بوی دوات و صدای غژغژ کشیده شدن قلم بر کاغذ نیم گلاسه تنگ شده. یاد زمانی به خیر که قد یک دفتر نوشتم: «چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم.»

یک کم که خطم بهتر شد، حتماً نمونه اش را می گذارم اینجا. آرامش عجیبی در دل ذره های کربن این مرکب نهفته است. می توانید امتحان کنید. آرامش؛ اتصال«م» به «ش» بی دندانه کشیده.