هدیه مردمی
سر در گمی وحشتناکی بر جامعه سایه افکنده. آدم نمی داند چه چیزی را باید باور کند. اشک ها و صدای زاری مردم در نماز جمعه و زیر آفتاب داغ را، یا ضربه های وحشت و رعبی که به بدن مردم وارد شده؟ سوگندها و دست روی قرآن گذاشتن ها را یا جوان های مردم را با باتوم و چاقو کشتن؟ نفس های پیرمرد 70 ساله انقلاب را یا خرد کردن عزت و شرف مردم را؟
اگر خودم با چشم های خودم ندیده بودم که چه طور دست دختر را با باتوم خرد کردند، باورم نمی شد. اگر آن فرد لباس شخصی بی سیم در دست نمی آمد و دستش را روی گلوی من نمی گذاشت، باورم نمی شد. اگر خودم ندیده بودم که چطور پسرها را از موهایشان گرفته و روی زمین می کشیدند، باورم نمی شد. اگر خودم ندیده بودم که چطور قرآن را سر نیزه کرده اند، باورم نمی شد.
باورم نمی شد اگر بخواهند چطور می توانند همه کار بکنند و جوان و پیر و مریض و سالم هم برایشان فرقی نمی کند. باورم نمی شد چطور می شود یک روز دست مردم را بوسید و روز بعد آنها را به توپ بست.
حالا دیگر باورم شده که ناامنی در جامعه به قدری است که موقع راه رفتن باید رعب این را داشته باشی که چاقو به شکمت فرو می رود یا ... درود بر شما به خاطر این هدیه فوق العاده تان به ملت. هدیه ناامنی و سوظن.


عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم. خيال مي کنم آنچه بايد باشم هستم، در حالي که آنچه هستم نبايد باشم.